|
پدر بزرگ ....
پدربزرگ
بس که از صبح تا غروب
دمیده است در این بادکنک ها
* * * *
کابوس های پدربزرگ پر است از
مامورهای شهرداری
بادکنکهایی که روی دستش
باد کرده است
و سنجاقک هایی که اطرافش پرسه می زنند
* * * *
پدربزرگ لوله اکسیژن را
دور از چشم من
در دهان بادکنک می گذارد
بادکنک ها روح پدربزرگ را
با خود به آسمان می برند
" محمد حسين نعمتي"
بحريست بحر عشق كه هيچش كناه نيست
آن جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
راستش من اين روزها در فيس بووك زياد مشغول بودم اما انصاف بايد كه صفاي اين وبلاگ چيزي دگر است و جايگزيني برآن متصور نيست . دلم براي آن كل كل ها و سر به سر گذاشتن ها به قدر روزگار مردم سالخورده تنگ است.
همين
شما يادتون نمي آد ......
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم : دفترمونو جا گذاشتیم!!
شما یادتون نمیاد افسانه تيپو سلطان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود
شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم
شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد
شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی
شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!! ولی عمو جنتی یادش میاد که حضرت نوح کشتی رو چطوری ساخت... !!!
تذكره الاخر
آن ازهمه جا مانده و از اینجا رانده، آن توبره بر پشت در به در، چنار بی ثمر، داننده روایات تاریخی، لاس زننده با خانم ش...، مشکوک به تحرکات پیک نیکی، عاشق مباحث اروتیکی، طرفدار تز دفاع از شیعه به زبان انگلیسی! شهره به کاسه لیسی، کشته مرده جملات قصار شیخ حسنی، دشمن استاد جوان تربیت بدنی،آن لباس فروش به رجبی معمار، آن نصاب عکس کذایی بر دیوار، آن گاو سپید پیشانی، حاج شیخ هوچی الدین خراسانی(رضی الله عنه)
شیخ ما از بزرگ هیبتان کوتاه همت روزگار خود بود و آن چه او را موکد بود حماقت تامه بود و سرکار گذاردن عامه و دوستی اهل عمامه . به همین سبب ترک تباری که در ابتدای امر دوست وی بود و بعدها به دلیل سفاهت وی و دئانت و از پشت خنجر زنی اش با وی در اوفتاد وی را به لقب هوچی ملقب فرمود و پیری کاظمی پوران نام که از بزرگان طریقت بود و بر زیر و بم این قوم داخل گشته بود طی یک مراسمی شیخ را بدین نام مسجل فرمود و این چنین بود که شیخ ما را هوچی نامیدند.
آری لودگی و سبک مغزی و آوارگی و لوطی گری و عمیق نگری از این مخلوق عجاب وابسته به تراب، معجونی ساخته بود که عاقلان را مجنون و سنگ دلان را مفتون می نمود و شیفته اش می ساخت و موجبات حسادت حسودان وعداوت عنودان را فراهم می آورد . گویند شیخ ابا مهشید که از قضای روزگاه بر چنین موجودی رشک می ورزید دیوانه ای بی ترمز را شیر می نمود تا احوالات شیخ را دگرگون کند و ترکی تارک دنیا، چنان که احوالش برفت هوچی را خواسته و ناخواسته بر باد می نشاند و اوی را آتشی کرده برجان همان جوانک بی ترمز که نورعلی نامی از دیار بهشتیان دوزخی بود می انداخت. و همین ببود تا اینکه چنان که شرحش خواهیم نبشت آتش عداوت و حسادت خواب قرار از این قوم ببرد. وچنان که طوطیان شکر شکن خبر می دهند روزی شیخ در حالت سماع و در اوج عیش مستی، اصحاب و مریدانش را پند همی فرمود که ای مریدانم دین ما جز این نیست که صبوح به وقت صباح نوشیم و در خواب و خوراک کوشیم و با اهل کیف همی بجوشیم و بر ملاعین متظاهر سبیل ریش بخروشیم و جان خریم و دل بفروشیم.
و اين ببود تا اينكه مسلك نامي كه خود مسلكي بر هم زده بود و قصد بساط و سماط اين شيخ را كرده بود موتوري از شهر بدزديد(كه در اين حرفت مهارتي تمام داشت) و قلتشني حسنعلي نام را بر ماترك خود برنشاند و اوي را كه در كشت و كشتار اسم و رسمي بر هم زده بود اجير نمود و بر تاريكي شب شيخ را كه در راه بازگشت از مسجد به سوي خانقاه بود با تفنگي به نام كلاشنيكف به دوزخ و درك اسفل واصل كرد البت راويان اين چنين گويند و مريدان وي از جمله سفيهي به نام رجبي هر 5 شنبه شمعي به روحش نثار مي كند و آن را بر مي افروزد و او را از بهشتيان مقرب مي داند. خدايش لعنت كناد!!!
مسجد متروک
پای یک مسجد متروک بنای ده ماست
نوتر از منظره ها مقبره های ده ماست
خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته
فقط این مسجد متروکه نمای ده ماست
کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است
کدخدای ده ما نیست خدای ده ماست
کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم
کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست
ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم
این صدا مختص من نیست صدای ده ماست
خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها
تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست
پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت
هرچه بد بختی و درد است برای ده ماست
آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز
فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست
تذکره الثالث
تذکره فیالاحوالات شیخ ابا مهشید : به قلم حاج شیخ هوچی الدین خراسانی( لعنه الله علیه)
آن غرقه ی دریای مواج" آن یاوه سرای وراج" آن همیشه به دنبال امتحان آسان " آن دشمن اهل خراسان" آن زیاد رفت و آمد کننده به اتاق فرهنگی" آن بلوتوث باز با حسن و معمار و عبدی" آن دارنده ی ادعای علم الجتماع" آن
دوستدار رقص سماع!" آن منتقد گاه و بیگاه ایرج" آن دوستدار اهل هیدج" آن دارنده ی پیکان قراضه" آن مخالف با اصل انتفاضه" آن مورد الطاف یزدی وعبادی و پوران" آن دشمن پنهان ساسانیان!" آن عاشق حسنی و خطبه هایش" آن دوستدار معمار و پندهایش!"آن مخالف ایران باستان و فر جمشید: مولانا مسکین پدر مهشید.
گویند که آنگاه که به دنیا آمد مادر را بخواست تا اورا شعری گوید.مادرتعجب نمود گفت بسم الله!!! این طفل یاوه سرایی بخواهد گشت محتملا!! و گویند از همان ابتدا عاشق معماری بود از آنرو در بزرگسالی دوستی یافت معمار نام که مایه مسرت دوستان بود و خجلت همکیشان!در لباب الباب عوفی چنین آورده اند که روزی ساسانیان اورا بدید و از برایش لاف همی گفت ازمجسطی و جغرافیا.پس مولانا نعره بزد بگریخت و الماس همچنان اندر طلب اوبر کوه و دشت همی میرود...
و باز گویند با خراسانیی دوستی یافت به تمام و آن خراسانی در نهان دشمن اوی بود ومسلک را تحریک مینمود تا خواجه را لت زند و باقی بنا بر قول چنگیز مغول خدای داند و ما ندانیم. مولانا بسیار با جعفر موتورچی ستیزه و جدل مینمود نه بر سر علوم و احادیث بل از سر جارو و پارو!! و سرانجامش را گفته اند که در کلاس آمار به غلط همی داد از فلان روستای ترکان و نسبتهای کذب بر جماعتی از ترکان همی بست تا جماعت ترکان کلاس به خشم بشدند و چون بر آمار ضاله خود پای بفشرد وقبول اشتباه ننمود ترکان به اتفاق امدند و اختلافات قدیمه را کناری نهاده و به یاری یکدگر اوی را بکشتند به سرکردگی ایرج نامی که بنا بر قول مورخین و قدما از ملاکین بزرگ زنجانرود بودی.و چنین روایت بنمودند که گویند مسلک خود بدو سه ضربه بزد به تلافی آمار غلط و البته تهمت دزدی به همشهریانش از باب سرقت موتور واین نیز خدای داند و شیخ روی به مسلک بنمود و چون ژولیوس سزار بگفت:
مسلک...تو هم؟
و دلیل ضربت سوم هرگز بر احدی مکشوف نگشت مگر آنکه عوام گویند ضربت سوم را مسلک از بحر یک رسوایی عاشقانه و پنهانی بر مولانا بزد آنچنان که ابوالفضل بیهقی نیز ندانیم به مهر زنی به زندان اوفتاد و یا به مهر زنی و یا به جرم مهر زنی؟!...و به دین نهج بود که شیخ را از رنج تعیش و زندگانی برهانیدند ...
و در رساله ی الهجفجف چنین آورده اند که پس از شیخ پیروانش بر آن شدند که شیخ روزی باز خواهد گشت و جهان را از اهل خراسان پاک خواهد نمود و آن فرقه ی ضاله را بو اجاقیه خوانند که در کوهها مسکن دارند و از برای ظهور شیخ ادعیه و مناسک مخصوص همی بر پای دارند تا شیخ باز گردد و اما غافلند که بنا بر قول عمرو لیث صفاری این راه بر ادمی بسته است...
و خدایش لعنت کناد.آمین
تذکره الثانی
آن استاد در زبان انگلیسی، آن مشکل دار در تکلم به فارسی، آن متنفر از دیزی، آن مشهور به اسلام ستیزی، آن شیفته دختر هم کلاسی ، عاشق روابط لاس وگاسی، آن از مال پس و از جان عاصی، دلباخته آهنگ ساده دل و رقاصی، آن گرفتار در بین دینداری و بی دینی ، خریدار جنس های بنجول چینی، یکی از سرکار گذارنده های رجبی معمار، مفلوکی از دیار قهرمان پرور قیدار!!، آن قلیان کش در فرحزاد، طرفدار شعار هرچه بادا باد، آن دوقلوی چسبیده به شیردل رشید، کپی برابر اصل پدر مهشید، صاحب زمین های اوقافی!!!، دل مشغول به فلسفه بافی و الافی، محبوب دل استاد حسینی، فریاد زن یا مرگ یا خمینی! آن به نظر اساتید طفلک،ازنوادگان خلف جناب بابک، مولانا مفلوک، جناب مسلک.
شیخ ما بسیار هندوانه دوست می داشت و مریدان را می فرمود که هندوانه غذای جسم و روح است و مفتاح الفتوح، و می فرمود هندوانه را باید تا بن پوستش خورد که جسم را فربه می کند و عقل را سرو ته! و می گفت و می خندید و مریدان را اشک سرازیر می گشت چون چشمه زمزم. روزی پیری حسنعلی نام جمله ای بگفت و خاطر مکدر شیخ را آزرد :« قارپوزلار قدیم زمان شیرین تریدی»! شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه بر وی انداخت و پوست هندوانه بر دندان کشید و همی فرمود: هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا ابد سفید بخت نباشد. مریدان جمله بگریستند و های کردند و هوی نمودند و عبدالغفور نامی که به دل سر بر آستان مرادی دیگر داشت(چنان که ذکرش برفت) از فرصت سود بجست و خواست از مغز هندوانه تکه ای برباید که شیخ فرمود تا مریدان او را لت زدند و سپس بفرمود : اسب ترکمنی هم از توبره می خورد هم از آخور!!
گویند روزی شیخ به نماز بود که دلقکی هوچی نام قصد وی بکرد اما شیخ که سر بر آستان دوست می سایید اوی را بی محلیتی تمام نمود و فرح و شادی دوستان و بیش عنادی دشمنان را موجب گشت و این حال ببود تا اینکه به وقت سلام شیخ که از به به و چه چه اطرافیان کیفور و جوگیر شده بود در عوض ذکر سلام روی به سوی هوچی نموده بفرمود: یک مثقال گه در شکم ندارد می خواهد به شمس العماره بریند! و سپس با عصبانیت روی به سوی مریدان نمود و گفت حال که قدر نماز من را نمی فهمید دیگر نماز نخواهم خواند و بدین سان وی تارک الصلوه شد و مریدان نیز بگریستند.
شیخ ما مجرد بود و از عالم مادیات برکنار، اما بسیار زن دوست می داشت و تا فراغتی می یافت مراسم گده با دلقک زن ستیزی به نام رجبی می گذاشت و از اوی که از قضا اوستاد مسلم اکناف و کنه وجود زن بود سوال بسیار می پرسید و او می گفت و مریدان جملگی از زور خنده پتو به دندان می گرفتند و دچار دل پیچه می گشتند.
روزی شیخ از باب تادیب علی عباسی ذرات هوا را چنان با مشت بکوبید که هوای اتاق تا ساعتها دلگیر و گرفته بود و از آن روز به بعد هوای تهران تا ابد الدهر غمگین و گرفته باقی بماند.
شیخ روزی مریدان را جمع نمود و هر یک را نصیحتی بفرمود، هوچی را بگفت: یابوی پیش آهنگ آخرش توبره کش می شه. گاو مشد حسن را: زن بد را اگر در شیشه هم بکنند کار خودش را می کند. شیردل را: عزیز کرده خدا را نمی شه ذلیل کرد. حسنعلی را: طمعت از کرم مرتضی علی بیشتره!. علی عباسی را: صنار میگیرم سگ اخته می کنم یه عباسی می دم غسل می کنم.پرویز را : شنیدی که زن آبستن گل می خورد اما نمی دونی چه گلی. جعفر را: شتر مرغ را گفتند بار بردار گفت من مرغم گفتند پرواز کن گفت من شترم!!!رجبی معما را : شب دراز است و قلندر بیدار و پدر مهشید را: آن که شیران را کند روبه مزاج/ازدواج است ازدواج است ازدواج.
وچنین بود که شیخ که عمری سجاده نشین باوقاری ببود بازیچه دست روزگار شد و آن مرد دین و ایمان اکنون مردی گشته روزه خوار نماز نگذار و اکنون که من این همی نویسم او که روزی صاحب کرامات بود به گروه بی دینانی معلوم الحال در آمده و هر آنچه اکنون در چنته دارد تمامش ساخته و نواخته بلاد کفر است(خدایش لعنت کناد).و صد البت حسودان و عنودان که دهانشان نیز چفت و بست ندارد از انحرافاتی از او پرده برداشته اند که شرم در تقریرش دارم.(خدایش بیامرزد)
تذکره الاول
تذکره مولانا........
آن بزرگ مرد دولت سایه،آن بیزار از فضولی های همسایه ، آن عاشق فیلم های هنری، آن دارنده خاطرات خطری، آن زهر چه جنس مونث بیزار، آن ابر تارک سیگار، آن بزرگ زمیندارزنجانرود، آن صاحب ویلا در جاجرود، آن خواننده امید جوان در کلاس سلیمیان، آن معاند استاد ساسانیان، آن دست به یقه با هم خوابگاهی کرد، آن استاد پختن کباب های ترد، آ ن شیفته قدرت ، دارنده ثروت ، آن برباد نشاننده دوستان، اهل باغ و سبزه و بوستان،آن لیسنده بستنی کیم، آن مبدع واژه بلیکیم! متخصص تقسیم بندی انواع ب.... ، مولانا اوستاد حضرت گاو مشد حسن.
مولانا بر سریری در میانه اطاق خوابگاه همی نشستی و حکمت برون همی دادی و گویند وی را نوکری بود شیردل نام و شجاع به صورت و ترسو به سیرت که به قضای روزگار از ترس از هیبت و عظمت این مرد چاکری اش را همی نمودی و البت این قول دشمنان و عنودان و بدخواهان بودی و رفقا و شفقا بنا بر رسم مریدی و دستمال کشی از کرامات این شیخ بسیار میگویند و راستی اش را نه ما دانیم که خدای داند!
مثلا گویند روزی شیخ ما دست مرحمت بر سر هوچی و نوچه اش کشید و سخن بفرمود که : از خودت گذشته خدا عقلی به بچه ات دهاد! از این جمله، جمله مریدان بگریستند و گریبان دریدند و عنودان غبطه ها خوردند و از حسادت بمردند!
روزی از دفتر ایام هوس پرور شیخ، شیخکی جوان و ابله به نام نورعلی خاطر مشعشع را مکدر نمود و شیخ گوشه چشمی جمع کرد و با طعن و لغز بفرمود: آدم گدا و این همه ادا! این بار مریدان نه گریستند که خندیدند و عنقریب فتنه ای نزدیک بود به پا شود که شیخ بگریست و سر خویش بگرفت و برفت و آواز همی خواند : از سه چیز باید حذر کرد: دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه.
القصه شیخ ما اوستاد جملات قصار بود که خود هیچ بود و ناچیز ولی گویای هر چیز: مثلتا او یکبار حسنعلی را که می خواست به تجریش برود، فرمود با این ریش می خوای بری تجریش! که حسن کبود شد و خجل شد و از آن روز تا به آخر عمرش ریش نگذاشت حتی وقتی که یکی از فامیل های نزدیکش فوت شده بود. حتی گویند روزی معمار را پرسیدند که ریش تو بهتر است یا دم سگ؟ گفت اگر از پل(منظور پل تجریش) جستم ریش من و گرنه دم سگ! شیخ نیز او را به عادت مالوف صله فراوان داد و مرحبا فرمود و حاضرین همه اشک بریختند.
شیخ جعفر گورباچف را فرمود که بخواب و بخور کار منه خدا نگهدار منه و جعفر چون این بشنید تهران گردی دیوانه شد که هیچگاه روی آرامش ندید.
مولانا به روزهای ماه رمضان سیب قرمز می خورد و اگر کسی نگاهی می کرد آن را بالا می انداخت و می فرمود سیب رو که بالا بندازی هزار تا چرخ می خورد تا پایین بیاید. و بعد میگفت سیب قرمز برای دست چلاق خوبه و جمله مریدان را می گریاند!
آری چنین بود که سخنان شیخ دهان به دهان می گشت و نقل مجالس می گشت و اکنون این شیخ نه آن شیخ است و مریدان نه آن مریدان اما خدای می داند که همه بهر عبرت خلایق نقل نمودم تا مگر عاقلان پند گیرند و غافلان راه و رسمی چند.
حکایت من و تو ....
بر درگه خلق بندگی ما را کشت
وندر پی نان دوندگی مارا کشت
هم محنت روزگار و هم محنت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
«معلمی بر اثر سکته راهی بیمارستان شد » چه خوب می شد اگر روزنامه ای بود که این درد را می نوشت چه خوب می شد اگر رسانه ای می بود که این خبر را بازتاب می داد و این درد کهنه مشترک را فریاد می زد.چه خوب می شد که معلم ها حتی شده به اندازه آن گربه ای که چند قلو می زاید در کانون توجهات خلق بودند تا خبرنگارکی چون نجف زاده ای پیدا شود و یک علامت سوال بزرگ جلوی این حادثه بگذارد که چرا باید چنین شود و در انزوایی ساکت و گنگ معلمی که هنوز چند سال تا بازنشستگی اش باقی است قلب تپنده اش از زندگی قهر کند؟ قبول دارم که این اتفاق ها و حوادثی که در سال گذشته چندین نفر از همکاران نزدیک مرا به کام مرگ فرستاد شکل یک اپیدمی بیمار گونه در جای جای خاک سرزمینم چشم را می آزارد و دل را می سوزاند اما درد من از این است که چه طور وعده های افزایش حقوقی که هرگز نمی افزاید هر روز در این نه جام جم که جام جهنمی می پیچد و چه طور خبر رفاه هرگز ندیده فرهنگیان گوش فلک را کر می کند؟چه طور بعد از قشر فرهیخته دانشجو که الان دیگر نه به فرهیختگی که به درهم ریختگی شهره شده و این کلمه که روزی کاتالیزور جنبش های مدنی بود الان معادل فاحشگی و بی بند و باری تلقی می شود حال نوبت فرهنگیانی رسیده که داغ مفت خوری و پرتوقعی پیشانیشان را نشانه رفته است و سرهنگی های فرهنگی با انگیزهای چنگیزی ، بساط علم را برچیده اند و آتش مخاصمت بر بر دفتر معرفت زده اند و عالم و علم و معلم و متعلم را در انزوای ظلمت رانده اند؟ ای داد که صدا در گلو می خشکد و فریادها را توان نیست که از سینه طغیان کنند.
تحلیل فیلم گاو
این مطلب عینا و بدون دخل و تصرف ارائه می شود
مشد حسن گاوش را برده صحرا
این ده هم که یک گاو بیشتر نداره.
تحلیل جامعه شناختی فیلم گاو به کارگردانی داریوش مهرجویی بر اساس نوشته ای از غلامحسین ساعدی به نام عزاداران بیل.
روستا نماد جامعه ایرانی است و دیوانه وجدان آگاه جمعی بشری است که همه او را از خود میرانند واز او و چشمهای تیز بینش بیزار و جوانی که از شهر برگشته از همه بیزارتر.گاو بت ذهنی انسانهای محروم روستا است و مشد حسن متولی ان .
گاو مشد حسن میمیرد و هر کس به دنبال تبیین علت ان است .عده ای بیگانگان(توهم توطئه) یا بلوری ها رادر روستای مجاورمسبب مرگ گاو و عده ای نیز جادو و جنبل را علت میدانند(شمنیسم یا خرافات) و هیچ کس به دنبال کشف مجهولی نیست بلکه دوست دارند سوالات خود را از مشد اسلام بپرسند!مشد حسن که از شهر بر میگردد در غیبت خود متوجه مرگ گاو میشود و نمیتواند قبول کند که بت زندگی اوکه از او هویت میابد(فتیشیسم یا بت وارگی) از بین رفته است به فکر درمان او میافتند از طریق دعا و ایین خرافی (تبیین دینی) .اینجاست که مشد حسن خود گاو میشود و خود را گاو می انگارد مردم ابتدا مقاومت میکنند ولی بعد میپذیرند که مشد حسن گاو شده است و دست و پای او را بسته و مثل گاو با او برخورد میکنند...و مشد اسلام که او را با تنی چند به شهر جهت مداوا میبرند به مشد حسن میگوید :برو حیوون ،یالا حیوون..
گاو مشد حسن نمود عشق متعالی جامعه ایرانی است که در درون هر کسی وجود دارد و انگاه که در جهان اجتماعی نمیتواند(محرومیت نسبی و جنسی و الخ...) بروز پیدا کند تبدیل به امید واهی و پدیده فرار از ازادی(اریش فروم)میگردد
و سرانجام ان عشق پاک درون ادمی به یک گاو(به صورت تمثیلی) تبدیل میشود و لگد مال میگردد و انجا اینجاست که ماهی ها سنگ میشوند ....
جامعه بتی میسازد از ان در مقایسه با سایر بت ها خسته میشود و ان را میشکند و بت دیگری بر جای او مینشاند .و عادت تاریخی به این رخداد...
نوشته شده توسط: ا.ا. معروف به گاو مشد حسن
وضعیت کار ادارای در ایران
|
همکاران محترم واقفند که کار اداری صرفاً وسیله ای برای تأمین زندگی فعلی و آتی در حد بخور و نمیر است و حقوق مختصری که دریافت میکنند حق مسلم آنان بوده، آب باریکه حقوقشان وظیفه ای را متوجهشان نمیکند. با اینحال، هشت ساعت حضور فیزیکی در محل کار را نمیشود ندیده گرفت و در این وضعیت باید به فکر راهکارهایی بود تا از این زمان به نحو احسن استفاده نموده، تهدیدها را به فرصتها تبدیل کرد. این کارگاه قصد دارد راهکارهای لازم برای استفاده بهینه از وقت اداری را آموزش دهد (صدور گواهینامه تضمینی است و آزمون نهائی فرمالیته است!). |
ورود و خروج:
معمولاً یک ربع فرجه برای ورود و خروج در نظر گرفته میشود. موقع ورود 15 دقیقه دیر و موقع خروج 15 دقیقه زودتر کارت بزنید. به این ترتیب نیم ساعت در زمان صرفه جویی کرده اید. بعلاوه، در محل کارت زنی در موقع ورود و خروج میتوانید 15 دقیقه (یعنی جمعاً نیم ساعت) با همکاران خوش و بش کنید. با این راهکار ساده شما عملاً 8 ساعت کار اداری را به 7 ساعت تقلیل داده اید.
صبحانه اداری:
زندگی ماشینی و خستگی اجازه نمیدهد شما مثل ایام قدیم در کنار همسر و فرزندانتان با خیال آسوده صبحانه بخورید. به نوبت یکی از همکاران مسئولیت داشته باشد سر راهش چند عدد نان بربری خریداری کند و حوالی ساعت هشت و نیم صبح دور هم جمع شوید و به صرف صبحانه بپردازید. هر قدر هم که عجله داشته باشید بالاخره نیم ساعتی طول میکشد تا کارتان تمام شود. خب شما تنها 6 ساعت و نیم وقت دارید.
دستشویی:
کسی نمیتواند مانع شما برای رفتن به دستشویی شود. این حقی است که حتی زندانیان سیاسی هم از آن برخوردارند (منتها با محدودیت دفعات).حداقل روزی دو بار از دستشوئی اداره استفاده کنید. مدت زمان پیشنهادی برای هر بار 15 دقیقه است. بیشتر از این مدت توصیه نمیشود چون موقع خروج بعلت ایسکمی (خواب رفتن پاها) ممکن است قادر به ایستادن نباشید و تعادلتان بهم بخورد. شش ساعت دیگر باقی است.
جبران کسر خواب:
این کار در بعضی اداره جات (بخصوص در مراکز تحقیقاتی- پژوهشی) رایجتر است و ممکن است همه جا مقدور نباشد. بهانه ای برای این کار لازم است (مثلاً پشت در بنویسید که بین ساعت ده و نیم تا یازده و نیم بعلت رسیدگی به پرونده ها، حسابرسی روزانه، مطالعه آنلاین، آنالیز آماری و نظایر آن) از پذیرفتن ارباب رجوع معذوریم. یک بالش کوچک در اتاقتان داشته باشید. یک ساعت خواب در وسط روز بر اساس نظریات دانشمندان ژاپنی موجب افزایش انرژی و انگیزه کار در کارکنان میشود و شما با این کار خود در حقیقت به کشور خودتان خدمت میکنید. تنها 5 ساعت دیگر برای برنامه ریزی باقی مانده.
حضور در نماز جماعت:
درست است که مجموع نماز ظهر و عصر شما در منزل شش دقیقه طول میکشد ولی بهتر است در اداره تمام مستحبات و مراحل را با دقت هر چه تمامتر انجام دهید. ده دقیقه قبل از شروع اذان احکام تخلی را به عمل آورده و وضو بگیرید و همزمان با شروع اذان از بلندگوی مسجد با سر و صدای فراوان وارد نمازخانه شوید. خود نمازها که دو تا روی هم 15 دقیقه طول میکشد. سایر مستحبات و تعقیبات و اگر سخنرانی هم بود (اعم از بین الصلاتین یا بعد از آنها) را از دست ندهید. مطمئن باشید 45 دقیقه از وقت خودتان را مدیریت کرده اید. حالا ماند 4 ساعت و 15 دقیقه دیگر.
ناهار شاهانه:
ناهار اداره هر چه باشد یا رایگان است یا ارزان و حیف است که آن را از دست بدهید. در کنار همکاران نشستن و پی دیگران را زدن،همچین طرح مسائل و مشکلات کاری و نیز صحبت در مورد فیش حقوق سایرین همراه با ناهار یک نوع مدیریت کیفی پروژه است. پزشکان معتقدند لقمه ها باید کامل جویده شوند. از چاشنیهای خانگی (ترشی) هم که به نوبت به اداره میبرید استفاده کنید. مجموع معطلی صف ناهار، میل کردن غذا و گپ دوستانه با 45 دقیقه زمان، مدت باقیمانده از وظایف شما در اداره را عملاً به سه ساعت و نیم تقلیل میدهد.
مراسم چای:
شما از صبح تا آخر وقت اداری قطعاً حداقل 8 فنجان چای در اتاق خودتان یا دیگران میل مینمایید، لیکن این مورد فرق میکند. چای بعد از ناهار را حتماً در حضور جمع همراه با شیرین کاری یکی از همکاران استثنائی و تفریحات سالم میل کنید. این کار برای سلامتی جسم و روح و هضم بهینه غذا بسیار مفید است. زمان پیش بینی شده برای این بخش از خدمات صادقانه شما حدوداً نیم ساعت است.
عصر انفجار اطلاعات:
شما یک کارشناس هستید (آنهم از نوع خبره یا ارشدش). آگاهی از آخرین پیشرفتهای علمی و مدیریتی امروزه برای فردی مثل شما از نان شب واجبتر است. روزانه حداقل یک ساعت به دنیای مجازی اینترنت بپیوندید. اطلاع از اینکه امسال جایزه اسکار به چه کسی تعلق گرفته، زمان قرعه کشی گرین کارت، آخرین پیشرفتها در مدلهای مو و لباس و جواهرات، تحولات صورت گرفته در زندگی زناشوئی هنرمندان در داخل و خارج کشور، همراه با اطلاع یافتن از مصوبات مجلس و دولت در مورد افزایش ضریبهای حقوقی یا بازنشستگی و مسائل مبتلابه دیگر از جمله مواردی است که یک کارشناس عالی باید از آنها مطلع باشد. ضمن این کار، شما با یک ساعت مدیریت زمان، مدت باقیمانده خدمات خود را به دو ساعت میرسانید.
رسیدگی به سایر امور:
دو ساعت باقیمانده را میتوانید به سایر امور محوله بپردازید. برای جلوگیری از اطاله کلام فهرست اهم این امور به قرار زیر میباشد: مرتب کردن اتاق و میز کار، مراجعه حضوری به دفتر رئیس و دادن چند پیشنهاد برای افزایش بهره وری کارکنان، تماس با شرکت تعاونی و حسابداری و امور وام و بقیه قسمتهای مرتبط با شما، تماس تلفنی با تعدادی از دوستان و بستگان به قصد تألیف قلوب و صله ارحام، استفاده از امکانات رفاهی مؤسسه (نظیر نانوائی، سلمانی، خشکشوئی، بسته به مورد و در صورت وجود)، هماهنگی با منزل برای تأمین مایحتاج روزانه و...
مدیریت زمان در موارد خاص:
با برخی تمهیدات لازم میتوانید در موارد خاص از یک ساعت تا کل روز را طی یک برنامه (پکیج) یکجا مدیریت کنید. فهرستی از این اقدامات بقرار زیر میباشد:
1) شرکت در کلاسهای ICDL
2) صرف ناهار در منزل (حداقل پست لازم معاون مدیرکل... راننده ها مستثنی هستند)
3) استفاده از مرخصی استعلاجی (بویژه بین دو تعطیل)
4) استفاده از مأموریت اداری اعم از داخل یا خارج شهری
5) شرکت در مراسم کفن و دفن بستگان سایر همکاران تا درجه سوم
6) شرکت در کلیه مراسم فرهنگی که از سوی اداره ترتیب داده میشود (یک ساعت حضور + چند ساعت جیم)
7) ترک محل خدمت در صورت وقوع حوادث غیرمترقبه در منزل خود یا بستگان درجه یک (مانند فرو رفتن سوزن در دست کودک)
8) مرخصی ساعتی در اول یا آخر وقت اداری (و پاره کردن برگه مرخصی با هماهنگی مسئول ورود و خروج)
9) عدم حضور در محل کار بطور مطلق در صورت عدم حضور مافوق
الان آخر ماه است و این حق شماست که از رئیس خود 120 ساعت اضافه کاری مطالبه کنید. با اینهمه حسن تدبیر و سختکوشی شما، باید خیلی بی انصاف باشد که از تأمین این حداقل درخواست شما سر باز بزند.
«پیرو تذکرات گاو مشد حسن در کامنت های سابق مبنی بر نگارش در حیطه تخصصی و همچنین در خواست های مکرر تازه وارد مبنی بر به روز کردن مطالب وبلاگ مطلب ذیل ایفاد می گردد!!!!!»
آیین برهمایی
آیین برهمایی که امروزه به غلط نام دین هندو به خود گرفته است در اصل آیین باستانی آریاییان است و امروزه همچنان به حیات خود در هندوستان ادامه می دهد.
آریاییان مقیم در صحرای سیبری در ۳۰۰۰(ق.م) شاید هم قبل از آن به هند و ایران کوچ کردند و عده ای که در ایران ساکن شدند ساکنان بومی و البته متمدن ایران را شکست داده آیین آریایی را بر آنان تحمیل کردند . اگرچه مشخص نیست که ایرانیان اصیل و بومی پیش ار حمله آریاییان دارای چه دین و آیینی بودند . همین اتفاق در هندوستان نیز به وقوع پیوست .
مردم آریایی با پوست سفید و چشمان رنگ روشن و قامتهای تنومند با مهارت اسب سواری و نیزه پرانی به راحتی بر مردم ضعیف و سیه چرده ی هندوستان پیروز شدند و آنان را برده ی خود ساختند .
اساس آیین آریایی بر طبقه بندی اجتماعی است اگرچه این طبقه بندی ظالمانه در ایران پس از اسلام !!!!نابود شد ولی همچنان در نهایت ظلم و ستم در هندوستان زنده است و طبق آمار بین سالهای ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۱ چیزی بیش از ۲ میلیون زن و کودک دختر بر اثر باورهای این آیین جان خود را از دست دادند و می دهند.
زنده کشی دختران
اگر فکر می کنید که کشتن کودکان دختر فقط در عصر جاهلیت در مکه اتفاق می افتاد باید سری به هندوستان بزنید. طبق باورهای آیین آریایی فرزند دختر بسیار بد یمن و بد شگون است و باید حتی پیش ار تولد در شکم مادر کشته شود . برای همین امروزه وقتی خانواده ها از دختر بودن کودک مطمئن می شوند بی رحمانه مادر را به همراه کودک در شکمش می کشند . قانون کوچکترین دخالتی در موارد مذهبی و دینی نمی کند زیرا حکومت هند حکومتی غیر دینی است و تمام اتباعش را در انتخاب و اقتدا به هر دینی آزاد می گذارد.
از آنجا که ۹۰٪ از مردم هند برهمایی هستند و حتی خود پلیس و قاضی دادگاه به این خرافات و اعمال ننگین باور قلبی دارند این مسائل متوقف نخواهند شد.
کشتن فرزندان دختر فقط برای طبقات پایین جامعه است زیرا این طبقات پایین هستند که خون ناخالص دارند! و این کار در سراسر هند مرسوم است مخصوصا در میان دراویدیان که مردم اصلی و بومی هند هستند.
چنانچه دختر متولد شود و به سن ۵ و ۶ برسد خانواده از غذا دادن به کودک خودداری می کنند تا بمیرد و یا زنده در شیر خفه می کنند و یا می سوزانند.
دختری را برای کشتن آماده می کنند.
ساتی
سوزاندن زن به همراه شوهر مرده اش از اصول آیین آریایی و برهمایی بوده و اولین بار در سال ۱۹۴۲ یک لرد انگلیسی به تقاضای راج رام موهان روی یک اطلاح طلب هندو لایحه ای علیه ساتی تصویب کرد که با اعتراضات شدید مردم هند روبه رو شد و اقدامات زیادی که برای جلوگیری ساتی به عمل آمد کمی موثر بود اما همچنان در روستاها انجام می شود.
عروس سوزاندن
بر طبق آیین برهمایی خانواده ی عروس موظف است که مبلغ پولی را به خانواده ی شوهر بپردازد برای نگه داری از عروس !! و این مبلغ معمولا بسیار بالا است چون هر قدر پول بیشتری پرداخت شود عروس از احترام بیشتری برخوردار خواهد بود. خانواده های بسیاری نمی توانند این پول را بپردازند و قول می دهند که پس از عروسی پول را خواهند داد اما وقتی از پول خبری نیست خانواده ی شوهر عروس را مجبور به خود سوزی می کنند و یا عروس خودش بدون در خواست آنها و از روی شرم خودش را زنده می سوزاند....
از کسانی که در هند هستند تقاضا می شود که حوادث روزنامه را بخوانند! تقریبا سالانه ده ها هزار زن خود سوزی می کنند.
طبقات جامعه
بر طبق عقاید یک هندو هیچ ایرادی بر طبقه بندی جامعه وارد نیست زیرا عقیده به تناسخ این مسئله را توجیه می کند.
هر فرد بر اساس کارهایی که در زندگی قبلی خود انجام داده در طبقه ای که شایسته آن باشد متولد می شود و این تصمیم خدایان است و کسی حق اعتراض به آن را ندارد .
گفته ی معروفی هست که می گوید: یک هندی می تواند از هر چیزی صرف نظر کند اما هرگز از ایمان به کاست سیستم ( طبقه بندی) دست بر نمی دارد.
تعداد طبقات جامعه به قدری زیاد است که قابل نام بردن نیست اما به طور بسیار کلی می توان گفت که مردم آریایی نژاد خود را برتر از سایر هندیان می دانند و همگی از طبقات بالای جامعه هستند . طبقاتی مانند :
نام طبقه رنگ پوست گونه یوگا پیشه
برهمنان ( موبدان) پوست سفید ساتوا یانانا یوگا انجام امورمذهبی
شاتریا (ارتشداران) قرمز راجه کارمایوگا شاهان و جنگجویان
وایشیاز قهوه ای تیره تاماس بهاکتیایوگا کشاورز-صنعتگر ....
سودراز سیاه تاماس بهاکتیایوگا کارگران
این فقط یک طبقه بندی کلی است و هر یک از این طبقات دارای صدها و هزاران طبقه ی دیگر با نامهای متفاوت می باشند.
نوین شاتریا از طبقه ی شاتریا و مالک کمپانی کاسترول در هند
یک زن سودرا (کشاورز)
خاندانهای ثروتمند و با نفوذ هند همگی از طبقه ی برهمنان و شاتریا هستند و سایر طبقات هیچ حق و نقشی ندارند و هرگز هم قادر به تغییر طبقه ی خود یا ازدواج با طبقات دیگر نیستند . کسی که کشاورز به دنیا می آید کشاورز هم می میرد و حتی فکر خرید ماشی و خانه هم نمی تواند بکند زیرا در هند چنین نیست که کشاورزان مالک زمین خود باشند . طبق آیین آریایی این طبقات بالا هستند که مالک زمین هستند و کشاورزان رعیت محسوب می شوند . این دقیقا همان شرایط ایرانیان پیش از اسلام است که به دلایل متعدد فراموش شده است. مردم ایران توسط موبدان زرتشتی که برادران برهمنان هستند به قدری مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند و به قدری تحت فشار شاهان ساسانی بودند که نام ساسان را به حکومت خود دادند . ساسان در زبان پهلوی به معنی گدا است.قابل یادآوری است که این شرایط در ایران از پیش از زرتشت وجود داشته است و ربطی به آیین اصلی زرتستی ندارد . زرتشت برای مبارزه با آیین منفور آریایی تلاشهای زیادی کرد اما از همه جا رانده شد و با مرگ گشتاسب زرتشت کاملا فراموش شد . موبدان با سوء استفاده از نام زرتشت آیین آریایی را زنده کردند و تا امروز نیز به این سوء استفاده ادامه می دهند.
نجس ها
غیر از طبقات نام برده گروههای دیگری هم هستند که در اصل ساکنان بومی و اولیه هند بوده اند که همچنان به صورت برده با آنها رفتار می شود . این گروه را یا نجس ها می نامند و در واقع غیر آدمیزاد شناخته می شوند. گاندی این طبقه را ؛هریجان؛ نامگذاری کرد و دکتر آمبدکار آنها را ؛ دالیت؛ نامید.
مردم نجس
نجسها جمعیتی حدود ۲۰۰ میلیون نفر هستند که به هیچ عنوان هیچ حقوقی به عنوان شهروند نداشته و فقط استعمار می شوند . بر اساس آیین برهمایی نجسها انسان نیستند و حق زندگی در شهر ها را ندارند . اولین سند از وجود نجسها در تاریخ هند به دوره ی پادشاهان گوپتا بر می گردد.
حساب یارانه ای
از توع ایمیلی است و سامانه ای است
دل خوش کنکی است وعده های تو عزیز!
همچون رقم« حساب یارانه ای» است![]()
بر این هوس به نام عشقت نقد است
تنها ره اعتماد عاشق عقد است
این همسر عقدی است که گر وعده دهد
چون باجه بانکی حسابش نقد است!!!!!![]()
مهشید جان تولد 3 سالگی ات مبارک
زندگي كن
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ گفتم نه گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه ! گفت: اصلا عاشق بودي؟ گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
کی شعر تر انگیزد؟(شوخی با حافظ)
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزين باشد
وقتی که طرفدارت روسیه و چین! باشد
گر پول مرا باشد یا پارتی باعرضه
صد ملک سلیمانم در زير نگین باشد
نالیدم و بشنیدم از واعظکی زاهد:
«شايد که چو وابینی خیر تو در اين باشد»
هر کس نزند نقشی دلخواه خدای زور!
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
پول و پله ما را خوردند و به ما گفتند:
«در دايره قسمت اوضاع چنین باشد»
در مورد پول و فکر حکم ازلی اين بود
کاين شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
خاموش شو ای حافظ بیهوده چه می گویی
کاين سابقه پیشین تا روز پسین باشد
نهال و درخت
پرسش پارسايي تفكر است.
«هايديگر»

نهالي ساكت و آرام و كوچك
درون جنگلي انبوه و تاريك
سراسر نا اميدي و غم و ترس
نگاهي كرد بر اندام باريك
نهال از ترس مرگي زودهنگام
به سايه ، همچو بوفي كور لغزيد
به سايه، سايه شومي كه در آن
نبودش روزني از نور لغزيد
نهال ما به حسرت برتن سرو
نگاهي كرد و آهي سرد پس داد
دلش مي خواست او هم مثل آن سرو
شود از ظلمت تاريكي آزاد
سرش را نرم نرمك برد بالا
ز سرو آرام پرسيد «هي برادر
چه سان از ضعف و تاريكي رهيدي؟
چگونه گشته اي اين طور تناور؟»
درخت سرو با لبخند گرمي
گل مهري به آن همسايه اش داد
نگين پند و گوهرهاي اندرز
به آن خوابيده زير سايه اش داد:
«هزاران روز قبل از اين من هم
مثال تو نهالي خرد بودم
مثال تو ز ترس سايه مرگ
غم و اندوه و وحشت شد وجودم
مثال تو من اي همسايه من
به زير سايه هاي مرگ بودم
مثال آن نهالك هاي همزاد
فقير و لاغر و بي برگ بودم
من اما يك سوالي كردم از خود
كه در دل شور بي پروايي افكند
كزان خيل نهالك هاي همزاد
سرم را با «سران» افكند پيوند
سوال اين بود؛ راز رشد من چيست؟
چگونه من درختي شاد گردم؟
چگونه در كمالم اوج گيرم؟
زچنگ شوم مرگ آزاد گردم؟
از ان پس جاي تنهايي گزيني
سراسر شور و شوق و گرم كارم
خودم را من به جاي سايه سرد
به نور و بر حرارت مي سپارم
تو اي فرزند من از جاي برخيز
رها شو زود از اين سايه ي جهل
به سوي نور دانش دست برگير
بكَن ، پرواز كن از شانه جهل.
جمعه 30/11/88

آخرين برگ سفرنامه باران اين است