آن استاد در زبان انگلیسی، آن مشکل دار در تکلم به فارسی، آن متنفر از دیزی، آن مشهور به اسلام ستیزی، آن شیفته دختر هم کلاسی ، عاشق روابط لاس وگاسی، آن از مال پس و از جان عاصی، دلباخته آهنگ ساده دل و رقاصی، آن گرفتار در بین دینداری و بی دینی ، خریدار جنس های بنجول چینی، یکی از سرکار گذارنده های رجبی معمار، مفلوکی از دیار قهرمان پرور قیدار!!، آن قلیان کش در فرحزاد، طرفدار شعار هرچه بادا باد، آن دوقلوی چسبیده به شیردل رشید، کپی برابر اصل پدر مهشید، صاحب زمین های اوقافی!!!، دل مشغول به فلسفه بافی و الافی، محبوب دل استاد حسینی، فریاد زن یا مرگ یا خمینی!  آن به نظر اساتید طفلک،ازنوادگان خلف جناب بابک، مولانا مفلوک، جناب مسلک.

شیخ ما بسیار هندوانه دوست می داشت و مریدان را می فرمود که هندوانه غذای جسم و روح است و مفتاح الفتوح، و می فرمود هندوانه را باید تا بن پوستش خورد که جسم را فربه می کند و عقل را سرو ته! و می گفت و می خندید و مریدان را اشک سرازیر می گشت چون چشمه زمزم. روزی پیری حسنعلی نام جمله ای بگفت و خاطر مکدر شیخ را آزرد :« قارپوزلار قدیم زمان شیرین تریدی»! شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه بر وی انداخت و پوست هندوانه بر دندان کشید و همی فرمود: هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا ابد سفید بخت نباشد. مریدان جمله بگریستند و های کردند و هوی نمودند و عبدالغفور نامی که به دل سر بر آستان مرادی دیگر داشت(چنان که ذکرش برفت) از فرصت سود بجست و خواست از مغز هندوانه تکه ای برباید که شیخ فرمود تا مریدان او را لت زدند و سپس بفرمود : اسب ترکمنی هم از توبره می خورد هم از آخور!!

گویند روزی شیخ به نماز بود که دلقکی هوچی نام قصد وی بکرد اما شیخ که سر بر آستان دوست می سایید اوی را بی محلیتی تمام نمود و فرح و شادی دوستان و بیش عنادی دشمنان را موجب گشت و این حال ببود تا اینکه به وقت سلام شیخ که از به به و چه چه اطرافیان کیفور و جوگیر شده بود در عوض ذکر سلام روی به سوی هوچی نموده بفرمود: یک مثقال گه در شکم ندارد می خواهد به شمس العماره بریند! و سپس با عصبانیت روی به سوی مریدان نمود و گفت حال که قدر نماز من را نمی فهمید دیگر نماز نخواهم خواند و بدین سان وی تارک الصلوه شد و مریدان نیز بگریستند.

شیخ ما مجرد بود و از عالم مادیات برکنار، اما بسیار زن دوست می داشت و تا فراغتی می یافت مراسم گده با دلقک زن ستیزی به نام رجبی می گذاشت و از اوی که از قضا اوستاد مسلم اکناف و کنه وجود زن بود سوال بسیار می پرسید و او می گفت و مریدان جملگی از زور خنده پتو به دندان می گرفتند و دچار دل پیچه می گشتند.

روزی شیخ از باب تادیب علی عباسی ذرات هوا را چنان با مشت بکوبید که هوای اتاق تا ساعتها دلگیر و گرفته بود و از آن روز به بعد هوای تهران تا ابد الدهر غمگین و گرفته باقی بماند.

شیخ روزی مریدان را جمع نمود و هر یک را نصیحتی بفرمود، هوچی را بگفت: یابوی پیش آهنگ آخرش توبره کش می شه. گاو مشد حسن را: زن بد را اگر در شیشه هم بکنند کار خودش را می کند. شیردل را: عزیز کرده خدا را نمی شه ذلیل کرد. حسنعلی را: طمعت از کرم مرتضی علی بیشتره!. علی عباسی را: صنار میگیرم سگ اخته می کنم یه عباسی می دم غسل می کنم.پرویز را : شنیدی که زن آبستن گل می خورد اما نمی دونی چه گلی. جعفر را: شتر مرغ را گفتند بار بردار گفت من مرغم گفتند پرواز کن گفت من شترم!!!رجبی معما را : شب دراز است و قلندر بیدار و پدر مهشید را: آن که شیران را کند روبه مزاج/ازدواج است ازدواج است ازدواج.

وچنین بود که شیخ که عمری سجاده نشین باوقاری ببود بازیچه دست روزگار شد و آن مرد دین و ایمان اکنون مردی گشته روزه خوار نماز نگذار و اکنون که من این همی نویسم او که روزی صاحب کرامات بود به گروه بی دینانی معلوم الحال در آمده و هر آنچه اکنون در چنته دارد تمامش ساخته و نواخته بلاد کفر است(خدایش لعنت کناد).و صد البت حسودان و عنودان که دهانشان نیز چفت و بست ندارد از انحرافاتی از او پرده برداشته اند که شرم در تقریرش دارم.(خدایش بیامرزد)