حکایت من و تو ....
بر درگه خلق بندگی ما را کشت
وندر پی نان دوندگی مارا کشت
هم محنت روزگار و هم محنت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
«معلمی بر اثر سکته راهی بیمارستان شد » چه خوب می شد اگر روزنامه ای بود که این درد را می نوشت چه خوب می شد اگر رسانه ای می بود که این خبر را بازتاب می داد و این درد کهنه مشترک را فریاد می زد.چه خوب می شد که معلم ها حتی شده به اندازه آن گربه ای که چند قلو می زاید در کانون توجهات خلق بودند تا خبرنگارکی چون نجف زاده ای پیدا شود و یک علامت سوال بزرگ جلوی این حادثه بگذارد که چرا باید چنین شود و در انزوایی ساکت و گنگ معلمی که هنوز چند سال تا بازنشستگی اش باقی است قلب تپنده اش از زندگی قهر کند؟ قبول دارم که این اتفاق ها و حوادثی که در سال گذشته چندین نفر از همکاران نزدیک مرا به کام مرگ فرستاد شکل یک اپیدمی بیمار گونه در جای جای خاک سرزمینم چشم را می آزارد و دل را می سوزاند اما درد من از این است که چه طور وعده های افزایش حقوقی که هرگز نمی افزاید هر روز در این نه جام جم که جام جهنمی می پیچد و چه طور خبر رفاه هرگز ندیده فرهنگیان گوش فلک را کر می کند؟چه طور بعد از قشر فرهیخته دانشجو که الان دیگر نه به فرهیختگی که به درهم ریختگی شهره شده و این کلمه که روزی کاتالیزور جنبش های مدنی بود الان معادل فاحشگی و بی بند و باری تلقی می شود حال نوبت فرهنگیانی رسیده که داغ مفت خوری و پرتوقعی پیشانیشان را نشانه رفته است و سرهنگی های فرهنگی با انگیزهای چنگیزی ، بساط علم را برچیده اند و آتش مخاصمت بر بر دفتر معرفت زده اند و عالم و علم و معلم و متعلم را در انزوای ظلمت رانده اند؟ ای داد که صدا در گلو می خشکد و فریادها را توان نیست که از سینه طغیان کنند.
آخرين برگ سفرنامه باران اين است