این هم دوتا دیگه از شعر هام
توبه
میان کوچه های خسته شهر
هنوز از معرفت یک ذره باقیست
هنوز حجم اتاق راکد من
پر از عطر گل بی جان قالیست
من امشب واژه ای بیگانه هستم
میان ازدحام داد فریاد
اگر چه بی تو در تنهایی من
خدا یاد تو را در باورم زاد
مرا باور بکن کز باور تو
من از باران شعری خیس گردم
اگرچه بی تو احساسی دگر نیست
من از شاعر شدن هم توبه کردم
«شب»
شبی وحشت زده شعری کنار گوش تو خواندم
تو را در خود گرفتم باز ، خود را از خودم راندم
برایت بستری از جنس آغوشم گشودم باز
تو را در بستر گرمی به شعری نرم خواباندم
سپس با دستهای داغ و لرزان و پر از عشقم
تو را چون موج گیسویت هزاران بار تاباندم
نگاهت مست و وحشی بود و چون یک کودکی پرشور
عروسک وار من را او، برقصاند و بچرخاندم
نگاهت باز می خندید و من ناگه به یک لبخند
سحاب دیدگان پر غرورت را بگریاندم
ولی افسوس آن شب هم ، به سر آمد و دیگر بار
تو رفتی و من اما با هزار افسوس جا ماندم
آخرين برگ سفرنامه باران اين است