چلو مرغ

 

 

یاد  دارم که شبی دل خسته و بی حوصله اندر قطاری خواب را بر مطالعه روزنامه های بی حساب و خواندن کتاب، ارجح دانسته و خواستم که چشمی بر هم گذارم. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه wc در پیش گرفت . اندیشناک شدم که نعره برای چه بود ؟ مگر این عمل (گلاب به رویتان دست به آب رفتن را عرض می کنم) را حظی در کار است و یا سختی و مشقتی با اوست که اینچنین نعره نیاز داشته باشد و یا مگر احتیاج به خود نمایی و عرض اندامی دارد که این گونه چون یلان معرکه گیر فریادی مهیب بر آن لازم افتد. در همین آشفتگی فکری چونان خری که در گل بماند، اسیر بودم که آن بنده مفلوک خداوند، با ظاهری بی حال و حالی نزار و رنگ پریده و گریبان دریده ،چونان درویشانی که هفت شبانه روز از آب و غذا محروم مانده باشند از آن مکان بیرون خزید و راه افتاد تا در کنار ما آرام گیرد اما چشمتان روز بد نبیند ، هنوز چند قدم بیشتر بر نداشته بود که نعره ای دوباره چون یلان و نه به مثابه درویشان از خود سر داد و دست روی شکم مبارک، بسان برق و باد بر جایگاه اولیه اش بازگشت.

شگفتی عظیم باز مرا در بر گرفت که یا حق این چون است و آن چون؟دمی چون درویشان پریشان و دمی چون رودی جوشان و خروشان؟همین گونه که انگشت حیرت بر دندان گرفته و در کار این جهان و مردمان دون و گونه گون آن افکار خود مشوش ساخته بودم، دیدم آن بنده سراپا معاصی خدا، با رنگ و رویی باز تر و  ظاهری  ملایم تر، از آرامشگاهش بیرون جست و گویی که گردن رستم را شکسته باشد، دستی بر کمر برد و شانه ای بالا انداخت و لبخندی برلب، پیروز مندانه به جانب این جانب روانه گشت . چنان مستانه و شادمان راه می رفت که انگار می کردی دوباره از مادر متولد شده است. همین گونه پیش آمد و آمد تا چند قدمی بنده که ناگهان آن بهار جبین و لبخند انگبین چون خزانی تیره و تار شد. چشمهای بابا گوریش در یک آن می رفت تا از حدقه بیرون بپرد، طوری سرخ و سیاه شد که انگار از یک طناب دار آویزان شده باشد دستی بر کمر زد تا مگر قامت راست کند اما افاقه نکرد . عاجز و وامانده چون مادر مرده ها به اطرافش نگاه کرد خواست نعره ای بکشد اما انگار نفسش برید و چون گربه ای که یک گله سگ در پی اش باشند تند و سریع برگشت به همان جایی که می بایست باشد.دو هزاری ام افتاد که بیچاره باید دل پیچه ای چیزی داشته باشد اما از ترس گناهش قضاوتی نکردم تا مگر خودش بیاید و از خودش چون و چند حکایت پرسم.

انتظار قدری طولانی گشت اما عاشق را انتظار می بایست و من نیز رسم عاشقی نیک به جای آوردم تا اینکه از در در آمد و من نیز از خود به در شدم . چونان آهویی در خیل گلها، خرامان به جانبم آمد و در کنارم آرمید. چون رام شد پرسیدم این چه حالت بود؟گفت:« از رادیو شنیدیم ، بُنی از بهر کارمندان پرداخت می کنند که آنرا برنجی و مرغی و عدس و روغنی بر ماست. عیال که انگار از محبت هرگز ندیده و نشنیده دولت متعجب گشته بود و صد البته از خوشحالی در پوستش نمی گنجید نعره بر آورد که ای بیهود مردک، چه نشسته ای که اکنون رقیبانت گوی سبقت از تو می ربایند و تمام آن نعمات را به تاراج می برند و سرمان همچون همیشه بی کلاه می ماند. بلند شو ... بلند  شو که دیگر قریب است از هوس یک پلوی اساسی، جان به جان آفرین تسلیم نماییم.

دیدم مروت نیست اهل خانه را بیش از این از نعمتهای خداوند بی نصیب گذاریم و آنان را که شکمی صابون زده اند تا چلویی خورند و صفایی ببرند منتظر.لهذا گیوه ها را برکشیدیم و به سرعت به محل مقرر رسیدیم ،بُن راگرفتیم و صف کشیدیم و خریدیم و رهیدیم و به خانه رسیدیم.عیال که قابلمه بر اجاق و ملاقه در دست، انتظارمان را می کشید اقلام را از دستمان گرفت و فی الفور چلو مرغی ساخت بس چرب و نرم . اهل خانه چونان قحطی زدگان چنان حمله ای بر غذا بردند که نزدیک بود اشتباهی سفره و متعلقاتش را هم به شکم بریزند. در بحبوحه ی آن بخور بخور به رسم جوانمردی ، کاسه ای بر دست گرفته و مقداری از آن پلو و لختی از گوشت مرغ مذکور را در آن ریختم تا مگر چرنده و پرنده ای نیز از این سفره بهره مند گردد.گربه ای را دیدم که از بوی خوش غذای مادر بچه ها سائلانه سر بر شانه نهاده و بنای «میو میو» را در آستانه در گذاشته است .کریمانه کاسه را پیش برده در مقابلش گذاشتم.جانور بیچاره سر به طمعی خام پیش برد و زبان به غذا زد و آن را لیسید، اما خیلی زود سر پس کشید و نگاهی عاقل اندر سفیه بر من کرد . احساس کردم حیوان بیچاره خجالت می کشد از محضرش مرخص شدم و از پشت پنجره  حرکاتش را زیر نظر گرفتم.گربه یورشی دیگر به طرف غذا برد اما بیچاره و دست خالی پا پس کشید و به حالت قهر رفتن را بر ماندن ترجیح داد . کفرم در آمد بیرون جسته و یک لنگه دنپایی نثارش کردم و چند فحش چارواداری بر او بستم. عیال که به صدای جنجال و هیاهوی دعوای بنده و جناب گربه بیرون  آمده بود دلیل عصبانیتم را پرسید. ماجرا را برایش تعریف کردم، او نیز تصدیق کرد که غذا طعم و بویی نامطبوع  داشت اما به قول خودش،حیفش آمده بود که این همه صغیر مادر مرده ی چلو ندیده و مرغ نخورده را دلسرد نماید .برآشفتم که ای لامذهب آخرچرا غذایی را که حتی گربه از خوردن آن امتنا کرد را به خورد بچه ها دادی ؟ جواب داد: چه می دانم می خواستید نخورید من که اجبارتان نکرده بودم.  سپس لبخندی ساختگی نثارم نمود و گفت: ان شاء الله که طوری نیست... اما ای کاش که دستش می شکست و غذا را نمی پخت ای کاش پایم قلم می شد و.به سراغ این .....»حرفش که به اینجا رسید دو باره سرخ شد و سبز شد و بور شد و درهم پیچید و بلند شد و با سرعتی ما فوق صوت به طرف (گلاب به رویتان) wc  رفت اما چشمتان روز بد نبیند در دستشویی بسته و کسی دیگر آنجا را اشغال کرده بود مستاصل دوری زد،بالا و پایین پرید و بی تابتر و بی قرارتر شد اما ناگهان انگار که آب سردی رویش ریخته باشند راحت شد و رنگ و رو به چهره اش برگشت،شلوارش نَمی خفیف پس داد، چلو مرغ کار خودش را کرده بود...!

رفتن سوغات غریب...

.

رفتن سوغات غریبی است

و دستها که در هوا معلق می مانند

 غریبتر

فقط باید یادمان باشد که در این سفر هر کجا که چشم می بندیم دوستانی را به یاد بیاوریم که هم نفسمان بودند.

هیچ دلم نمی خواست مطلبی را که روز دوشنبه نوشته بودم بر وب قرار دهم احساس می کردم این مطلب صرفا یک احساسات زود گذری است که از یک حادثه ناگهانی شات می گیرد. احساس می کردم زمان همه چیز را حل خواهد کرد و لازم نیست من اینقدر احساساتی شوم احساس می کردم اگر نوشته های از سر دلتنگی را در وبلاگم بنویسم چیز قشنگی از آب در نخواهد آمد و مردی نوستالوژیک به نظر خواهم آمد اما مطلب امروز رضا یا همان هوچی خودمان به یادم آورد که یاد یاران یار را میمون بود/خاصه کان لیلی و این مجنون بود.

همه صحنه های این دوسال همچون فیلمهای فارسی که در دوره نوجوانی و عنفوان جوانی با ذوق آنها را می دیدم همیشه در جلوی دیدگانم هستند همه آن صحنه ها با تمام تلخی ها و شیرینی هایش. صحنه های آشناییهای اولیه ، ژستها و گاردی که در برابر هم گرفته بودیم و ارزیابی های شتاب زده ای که در مورد هم می کردیم. به راستی چه زود و چه خوب گذشت انگار همین دیروز بود که رضای عزیز سر کلاس استاد عبادی پیدایش شد. با ژستی کوچه بازاری و هیبتی که به جن زده ها می ماند و خوب یادم می آید که با آن اطلاعات تاریخی اش حال آن دخترک معلوم الحال را گرفت و من احساس کردم که جنسمان اساسی جور شد آری گذشت .... گذشت دیگر آن خوابگاه و تختهای بلندی که مامنمان بود و بیچاره رجبی که خوب از دستمان خلاص شد که در این مدت خواب و قرارش را از او گرفته بودیم و البته او هم  خوب شده بود دایره المعارف یا بهتر است بگویم دایره الظرایف ما.و شیر دل که تنها مرد محبوب رجبی بود و البته به راستی مردی معتدل و میانه روی که کمتر کسی بود که از دست و خسته شده باشد و دلش از او رنجیده باشد انگار مهره مار داشت که از استاد حسینی تا رجبی معمار و ....همه و همه او را دوست داشتند و بر دوستی اش معترف بودند و یار غار دیرینش هم با تمام شیرینی کودکی اش مردی بزرگ خواهد شد البته اگر صحبتی ها یی بودن خود را تقویت نماید او را هم همه دوست داشتند جز همان رجبی معماری که دوست نداشت سر به تنش ببیند. ایرج که بیش از همه در کارهایی تبحر داشت که دیگران در آن مهارت نداشتند و هنر ایرج هم این بود او در آینده مدیری کارامد و موفق خواهد شد اگر به قول خودش سفری به مالزی نماید و تحصیلی در آنجا برهم زند عباسی را چرا نمی گویی که مردی بود سرشار از احساسات و شوری که تا تقی به طوقی می خورد زود بر می آشفت و عنان اختیار از کف می داد و شاید هم بعدها خودش از کرده اش پشیمان می شد.حسن که به قول خودش دو طیف را لایق دوستی می دانست هپو و پولدار و افرادی که خارج از این دایره تنگ قرار داشتند دوستش نبودند هر چند احساس می کردم که در پایان سال او با ما رابطه دوستی خوبی داشت که نشان می داد او در افکارش تعادل ایجاد کرده و یا اینکه ما.... بگذریم از جعفر هم یادی بکنیم که انگار شطرنج بازی قهار بود که همه چیز را پیش بینی می کرد مردی زرنگ و خونسرد و داننده.

رحیمی را چرا نمی گویی که احساس می کنم دیگر شخصی مثل او را تا پایان عمر نخواهم دید با تحلیلهای عجیب و غریب و جمع بندی های دور از انتظار، او به راستی دایره المعارف دهه های 70 و 80 و 90 میلادی بود که ما در آن زمانها کودکی بیش نبودیم . ابراهیم هم که اصلا جاخالی داد و کمتر پیدایش بود همانگونه که در والیبال با جای خالی روزگار می گذراند در کلاس آمدن هم  جای خالیهای خوبی میداد.و اما پرویز که به راستی چون مادری دلسوز و خواهری با نجابت!!!!! بود او هم خوب می فهمید که چگونه با جمع  تا کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب و به راستی که پسری با صفا بود که همه از او دلی خوش داشتند.و اما در این دم آخری جای خالی خانم های کلاس هم سخت محسوس بود خانم فضلی با کیاست و زیرکی و مهربانی که همیشه چاشنی کارش بود. خانم مطیعی با آن سادگی و محبت خاصی که  او را چون خواهری دوست داشتنی، عزیزش می کرد و خانم احمدی بزرگ با آن لحن و مسلک داش مشدی گری و آدامس معروفش و خانم احمدی کوچک با آن سلک و سلوک پسرانه و زود از کوره به در رفتن ها و البته مهربانی هایش و خانم اصالت با ویژگی هایی که او را به قومیت خودش ربط می داد و می شد بفهمی که از قوم بزرگ ترکهاست.خانم قاضی مرادی که مهربان و عزیز بود و .... همه گذشت و تمام شد .

باری این روزگار غریب هم در قریبی گذشت و از آنهمه چیزهای خوب و بد فقط خاطراتی شیرین در دلها حک شده که تا پایان عمر از یاد رفتنی نیست و تا زمانی که هستیم و خون در رگهایمان می رقصد همدیگر را به نیکی یاد خواهیم کرد.

 

دوستان یاران و همراهان ما هم می رویم

 در نهایت ساده و بی ادعا هم می رویم

گرچه تک تک داخل این معرکه وارد شدیم

دست در دست هم و یکجا و باهم می رویم

 

 

دوستان در این زمان از ما چه مانده؟هیچ هیچ

جزنگاه مهربان و خنده هایی ماندنی

بگذریم از گریه ها و اشک ها و رنج ها

بگذریم از دشمنی های به جا ناماندنی

 

بگذریم از اینکه در کنج نگاه عاشقی

موجی از رنگ توهم صحبت از بیداد بود

بگذریم از اینکه در کنج صدای من و تو

گردی از اندوه و حسرت زنگی از فریاد بود

 

دوستان ما می رویم و بازهم گردون دون

می ستاند دست یاری شماها را ز ما

می سرایم از قضا شعر جداییهایمان

لعن و نفرین برجدایی وای از دست قضا

 

دوستان حالا که اینگونه زپیشم می روید

رنگ گلهای بهار عمرتان پر رنگ باد

عمرتان سرشار از عشق و محبت یارتان

فکرتان مشغول اما عاری از نیرنگ باد!

 

به سزاست که در این دم آخری هم یادی از اساتید مهربانمان داشته باشیم که در این دوساله همواره تجسم عشق و ایثار بودند اما فکر می کنید من از آنها چه آموختم؟..... بسیار چیز ها اما دوست دارم هر کدام را با یک اسم وداع گویم

عبادی: سید محمد خاتمی

ساسانیان: دانشجو نباید دندانهایت را بشمارد

مجد: لبخند

نجفی : سیاست

کاظمی پوران : مردی برای تمام فصول

یزدی : اهل دل

صادقی: آرامش

سادئی : تحقیق

عرب: با پا پیش بادست...

و اما خانمها:

حسینی : سیر و سفر

فرجی : زبان علمی

نامدار: دفاع از شیعه با زبان انگلیسی !

سلیم نژاد : کمرویی

 

 

 

و اما مطلبی را که هوچی عزیزمان نوشته اند:

 تمام شد.آن اتاق 6در4گرم با پنجره های بی توری تمام شد.اجاق و رقصهای ساده دلی اش تمام شد.دیگر آماری از ان روستای زنجان نخواهد داد تا همشهریان برآشفته گردند.ایرج و تحلیلهای روشنفکری اش با طعم پیتزا تمام شد.عباسی و قهقهه های معروفش تمام شد.عباسی و پرسشهای کلیدی اش از معمار....رحیمی و کنفرانسهای پر ملاطش...رحیمی که آخرین جمعبندی را نکرد تمام شد.صحبتیها و لهجه نابش با گوشی جدیدش تمام شد و مسلکش نیک و دوستانه شد.شیردل با کارت عشق تازه یافته اش هرچند برای او آغازی بود تمام شد.پرویز و غرغرهای شبانه اش به وقت خواب تمام شد.پرویز راحت شد از مادری و بار خوابگاه را به دوش کشیدن.حسنعلی هم تمام شد.اعتبار نامه ی نمایندگی اش هم به پایان رسید وزین پس خاطراتش او را نزد ما نمایندگی میکند.جعفر با تهرانگردی های مشکوکشءجعفر با متانت همیشگی اش تمام شد.معمار هم..معمارو همه چیز دانی اش...معمارو سرگرمی های شبانه ی عباسی.. تمام شد.روح الله عزیز.رضا هم تمام شدو نمیدانم از رضا چه بگویم؟جز اینکه رضا هم بی شما تمام شد.امید جوان تمام شد.اعتماد تمام شد.رسالت و کائنات تمام شد.بساط شطرنج برچیده شد.ته دیگهای سلف تمام شد.بلوتوثهای دائم در رفت و آمد تمام شد.حتی پوستر حجم جسد بر دیوار محو شد.آنهمه شیطنتهای کلاسی و جارو جنجالها و اساتید مهربانمان...همه تمام شد.ابراهیم تمام شد.ابراهیم را وقت خدا حافظی من دیدم که نم اشک بر چشم دارد.صبر نکرد و زود بدرود گفت تا لابد اشکهایش سرازیر نشوند. همه تمام شد.اما یادگار هایتان دیگر تمام شدنی نیست.مثل فیلمهای گوشی من که آخر ندانستم چه کسی پاکشان کرد!یادگار هایتان که باقیست.مثل همینها که نوشتم و بسیاری که نوشتنی نبود.اما نیک میدانم که این پایان 2ساله برای همه تان آغازی نو خواهد بود.فردا همه را خواهیم دید.با مدرکی بالاتر و دانشی افزونتر و پستهایی مهمتر.اجاق جان:آیا تو هم باور داری این حقیقتی است که از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟نمی دانم.اما این فرصت دوساله چنان روشن وسبز در ذهنمان نقش بسته که حتم دارم خاطراتش تا همیشه پیش چشممان روشن و زیبا خواهد ماند.اگر با دوستان جایی و گاهی گرد امدید این دوست مشهدی را نیز یادی کنید که من در جنوبی ترین نقطه کشور خواهم بود و البته فاصله هرگز در قلبم یادتان را نخواهد زدود.این یادداشت هم تمام شد.