پرسش پارسايي تفكر است.

                                  «هايديگر»

 

  

نهالي ساكت و آرام و كوچك

درون جنگلي انبوه و تاريك

سراسر نا اميدي و غم و ترس

نگاهي كرد بر اندام باريك

 

نهال از ترس مرگي زودهنگام

به سايه ، همچو بوفي كور لغزيد

به سايه، سايه شومي كه در آن

نبودش روزني از نور لغزيد

 

نهال ما به حسرت برتن سرو

نگاهي كرد و آهي سرد پس داد

دلش مي خواست او هم مثل آن سرو

شود از ظلمت تاريكي آزاد

 

سرش را نرم نرمك برد بالا

ز سرو آرام پرسيد «هي برادر

چه سان از ضعف و تاريكي رهيدي؟

چگونه گشته اي اين طور تناور؟»

 

درخت سرو با لبخند گرمي

گل مهري به آن همسايه اش داد

نگين پند و گوهرهاي اندرز

به آن خوابيده زير سايه اش داد:

 

«هزاران روز قبل از اين من هم

مثال تو نهالي خرد بودم

مثال تو ز ترس سايه مرگ

غم و اندوه و وحشت شد وجودم

 

مثال تو من اي همسايه من

به زير سايه هاي مرگ بودم

مثال آن نهالك هاي همزاد

فقير و لاغر و بي برگ بودم

 

من اما يك سوالي كردم از خود

كه در دل شور بي پروايي افكند

كزان خيل نهالك هاي همزاد

سرم را با «سران» افكند پيوند

 

سوال اين بود؛ راز رشد من چيست؟

چگونه من درختي شاد گردم؟

چگونه در كمالم اوج گيرم؟

زچنگ شوم مرگ آزاد گردم؟

 

از ان پس جاي تنهايي گزيني

سراسر شور و شوق و گرم كارم

خودم را من به جاي سايه سرد

به نور و بر حرارت مي سپارم

 

تو اي فرزند من از جاي برخيز

رها شو زود از اين سايه ي جهل

به سوي نور دانش دست برگير

بكَن ، پرواز كن از شانه جهل.

 

جمعه 30/11/88