یادی از مهر
«يادي از مهر»
مهرتون انگار به دلم افتاده
هاي ننه ها ي مهربون و ساده
مشدي ها و حاجي هاي مهربون
اي دلاتون قد دل آسمون
قد رشيدتون مثال چنار
بچه هاتون سرخ و ملس چون انار
قربون اون دستاي پينه بسته
چهره هاي بي رمق و شكسته
شادياتون وه كه چه ديدن داره
قصه هاتون هم كه شنيدن داره
وقت غم و غصه همش ميباره
اشك از چشاتون كه ابر بهاره
اونجا حاجي ومشدي حكمش سواست
احترام كربلايي ها به جاست
مردم هواي ريش سفيد و دارن
بزرگترا رو احترام ميذارن
بچه ها از ترس شغال و گرگا
هميشه سر به فرمون بزرگا
بدون هرگونه سوسول نوازي
بچه ها هستن همه فكر بازي
بچه ها ياد گرفتن كه كار كنند
با زندگي سخت پيكار كنند
بچه خوب مي فهمن كه محبت
كير نمياد خيلي سريع و راحت
كودك و پير و جوون و نوجوون
مثه مانيستن هيچكدوم حيف نون
سفره هاشون گرچه كوچيك، پر زمهر
مهمون نوازيشون هزارتا سپهر
مثه ما اخمو و گرفته نيستند
اتو كشيده ،شسته رفته نيستند
مثه ما نيستن كه هزار كهكشون
طلبكاريم از زمين و آسمون
مادراشون چادر گلي مي بندن
مثه گلاي چادرا مي خندن
بدون هيچ بهونه است خندشون
اوج شكوه خنده است خندشون
واي به روزي كه اونا نخندن
لبهاي خوشگلشونو ببندن
زندگيشون دودي و مبهم ميشه
عمر گلاي باغچشون كم ميشه
اون روز ديگه بهارشون خزونه
الهي كه نيادش اون زمونه
آهاي شما مردماي كيميا
بي كلك و باشرف و بي ريا
دعاكنيد براي مردم شهر
تا نباشن دنبال كينه و قهر
دعا كنيد براي يكرنگي مون
براي نرمي دل سنگيمون
دعا كنيد بشه ز نور خورشيد
تاريكي و غبار مهر ناپديد
قربون اون قلب و دل صافتون
دست خدا هميشه همراهتون
آخرين برگ سفرنامه باران اين است