باز هم باران گرفت و مي روم

همچو اشكي از نگاه آبي ات

مي روم وحشي و مست و بي قرار

چون تب و تاب شب بي تابي ات

 

دستهايت را براي بدرقه

روي سر آرام پرپر مي كني

مثل باران با تمام پاكي ات

چشمه چشم مرا تر مي كني

 

از نگاه گرم و گنگ و خيره ات

سخت لرزان مي شود لبهاي من

اي نگاهت آفتاب روز من

اي سكوتت نم نم شبهاي من

 

بي گمان آن دستهايت را شبي

دست يك بيگانه اي خواهد ربود

غصه خواهي خورد و خواهي گفت كاش

دستهايم باز از آن تو بود