صبح روز  16یکشنبه اردیبهشت ماه سنه 1387 خورشیدی ساعت 5 و نیم بود که از خوابگاه بیرون زدیم البته طبق معمول جوامع جهان سومی !!! تاخیری در کار بود كه کمی بر اعصاب ها تلنگر زد . بالاخره  بعد از لختي درنگ دوستان پایتختی از راه رسیدند و سوار بر رخش رخشان به راه افتادیم. طبق روال عادی این بچه های کلاس ما بودند که باز هم بیش فعال ظاهر شدند و شروع کردند به شعارهای مرتبط و غیر مرتبط سر دادن که البته به قول خودشان خواسته های صنفی بود و هیچ ربطی به جریانات سیاسی نداشت . ساعتی بر شعار دادن و سرود خواندن گذشت و اساتید محترم ، بزرگ منشی را نموده و دستور فرمودند تا غول آهنین در مکانی ایستاد که به قول بچه ها رایحه خوش ...... آنجا را در چمبره گرفته بود.لذا دوباره با استارتی دیگر فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شکم خالی را بر آن بوهای عالی آلی.

اتوبوس اندک زمانی بعد در جایی دیگر بر زمین نشست و بساط صبحانه به راه گشت و در محیطی گرم و صمیمی كه خشكي بيابان و درختچه هاي سرما زده اش دل هر عاشق پيشه با اصل و ريشه را كباب مي كرد  صرف شد اندكي نيز به بحث هاي جغرافيايي در اين باب،(بيابان را عرض مي كنم)پرداخته شد و دوباره به راه افتادیم ودوباره شيطنت بچه ها گل کرده بود و حتی بی خوابی شب قبل و سرو صدای اتوبوس کذایی و سرسنگین بازی یکعده ناپلئون خان دایی،!! کمترین تاثیری در کیفیت و کمیت این مراسم برجای نگذاشته بود.سال دومی ها بر خلاف سال اولی های اتل متل بچه خوب بشین بغل، بسیار پرشور و هیجان بودند و به خیال خام خود برای آنکه تکانی به این دوستان خسته بدهند حتی دست به دامان وسایل الکترونیکی شدند. اما نه تنها  فایده ای عاید نشد حتی نگاههای عاقل اندر سفیه این دوستان کاتولیک تر از پاپ را هم در پی داشت.خلاصه اتوبوس دو قسمت کاملاً مجزا داشت.نیمه نخست کاملاً ساکت و خلوت و روبه راه که می توانستی با خیال کاملاٌ جمع و به دور از مزاحمتها و آواز کریه الصوت امثال ..... ها کاملاً به خوابی خوش بپردازی و نیمه ی دومی که خواب و قرار را از تو می ربود و تو را کاری جز خندیدن و شوریدن و داد و فریاد نبود.از قضاي روزگار يك بلندگوي لكنته ازهمان نوع بلندگوهاي نان خشكي ها و ميوه فروشها و آهن قراضه خرها هم در يد عده اي معلوم الحال بود كه به مضحك بودن معركه اين خلايق نالايق افزوده بود.

باري بعد از طي مسافتي چند، در محل قتل آن مرد نامي ايران ، باغ فين كاشان،بار خود بر زمين نهاده و خندان و رو گشاده به گشت و گذار و در اين فضاي مشجر كه البته سرماي زمستان درختانش را تا مرز نابودي پيش برده بود، پرداختيم و صد البته از فرمايشات كارشناس بلند آواز !‌آن مكان هم مستفيض گشته و بهره ها برديم و بر علم بيش خود افزوديم. در گيرودارگشتن در آن فضاي روح افزا ناگهان ديديم كه جناب استاد ساسانيان گردهمايي بر هم زده و با سوالي جغرافيايي اين بندگان خدا را در تحيري عظيم فرو برده و هاج واج نگه داشته كه چرا جريان آب جويبار باغ كه در منفذي فرو مي ريخت گردشي ثابت و حتي در صورت عكس  از چپ به راست دارد؟

رندي كرده و از آموخته هاي چهار ترم شاگردي استاد و دود چراغ خوردن بهره برده و في الفور پاسخي به سزا رو كرده و تحويل استاد داديم و كلي مباحات  نموديم و مبالغي كيفور گشتيم.  القصه:گردش ما در باغ با گرفتن عكسي دسته جمعي به يادگار به پايان رسيد و افتان و خيزان و توبره بر پشت راهي نياسر شديم تا مگر از تماشاي آبشار بس تماشايي اش و پديده هاي جغرافيايي پيرامونش حظيظ گرديم.

به آبشار نياسر رسيديم البته باهمان شلوغ كاري ها و اصوات ناهنجار انتهاي اتوبوس و بلندگوي كذايي و رفقاي الكي خوش.از آبشار ديدني كرديم و در اين ميان نيز از مراحل گلاب گيري و عرق گيري يك بنده خدايي كه از دست اندازي اين رفيق لاف زن !! ما در امان نمانده بود و همين طور با دهان باز لاف و گزاف هاي او را در باب دكترا و ... باور كرده بود ديدن كرديم و البته سوغاتي هم همراهمان ساختيم.

نماز را در مسجد نيمه ساخته محل به جا آورديم وبراي نهار خوردن خار در چشم و استخوان در گلو منتظر مانديم تا اردهال.به اردهال رسيديم وعجبا اينكه هاي و هوي بچه ها آرام نگرفته بود كه هيچ بلكه اساتيد هم با نفس هاي گرمشان فضا را گرمتر كرده بودند.نهار را در جوار سهراب سپهري و امامزاده (س) با گرمي و صميميت خاصي صرف كرديم و بعد از زيارت امامزاده به سراغ سهراب رفتيم البته نرم و آهسته كه مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي او.

در انتهاي راه كه ديگر بچه ها حسابي انرژي خود را از دست رفته مي ديدند سر بحث هاي علمي را با اساتيد محترم آقايان ساسانيان و كاظمي پوران باز كردند و  بحث شروع شده پس از منتج به نتايج حاصله و جمع بندي ها!! در نهايت به درد دل ها و حرفهاي خيلي ساده رسيد و همزمان سفر يكروزه علمي - تفريحي – زيارتي ما هم به پايان رسيد و تنها چيزي كه براي ما ماند يك روز آموزشي-تفريحي و  به ياد ماندني شيرين بود.