خسته
آسمان بی هوای حوصله
بازهم رنگ پریشانی گرفت
بازهم احساس پوچی حیات
در درون شعر من جانی گرفت
خسته ام بی رنگ و عریانم ز رنگ
خسته از عاشق صفتهای زرنگ
خسته از شادابی لبخندها
آری آن لبخندهای رنگ رنگ
هان ای همراه راه نیمه ره
سایه ات را زود بر گیر از سرم
من دگر از دوستیّت فارغم
مصرع بالاست حرف آخرم!
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 16:3 توسط پدر مهشيد
|
آخرين برگ سفرنامه باران اين است