انجمن
همه چيز از يك روز بد شگون آغاز شد كه بايرام پا را كرد در يك كفش، كه الا و بالله بايد يك انجمن صنفي تاسيس كنيم . هرچه نصيحتش كرديم و شماتت، كه آخر آتش به جان گرفته ي ذليل مرده، تو ديگر بايد به فكر زار و زندگي و زن و بچه و هزار برنامه ي ديگر باشي، تو را چه به انجمن، در كتش نرفت كه نرفت. چه مي شد كرد همه ي ما بوديم و اين بايرام که نمی توانستی جواب سر بالا به او بدهی و به هیچ وجه من الوجوه او را -به قول امروزی ها -بپیچانی.لذا يك سري از دوستان را که همه سرشان براي اين جور برنامه درد مي كرد دور هم آورديم . روز سيزدهم ماه بود و ابتداي جلسه با سخنراني جناب بايرام كه اتفاقاً سرما هم خورده بود آغاز شد : «دوستال همه ي با ايلجا جبع شده ايم تا به اتفاق هم يك الجبن سياسي ، اجتباعي و فرهلگي را تاسيس كليب . هدف از تاسيس ايل الجبن بيان خواسته ها و در يك كلاب دست يافتل به خواسته هاي قالولبند صلف محترب ...»* كه عطسه اي مهيب امانش را بريد و بعد از غرشي عجيب در ميان دستمالش كه حكايت از عمق فاجعه داشت و وجوهاتي سرخي و سياهي ادامه داد« هم قطاران بحترب، با عرض بعذرت، چول بنده سرباي سختي خورده اب ، از دوست عزيزب جناب بي لياز بي خواهب توضيحات لازب را ايراد فرمايند»
و مثل هميشه دست ما را كرد توي پوست گردو.بنده هم با توجه به حب رياستي كه داشت خفه ام مي كرد ، از خدا خواسته شروع كردم به آسمان و ريسمان بافتن كه«انجمن هاي صنفي رابط بين اصناف و دولتمردانند و اصناف از داشتن انجمن ناگزيرند انجمن تمرين دموكراسي است و انجمنها از شاخصهاي توسعه يافتگي كشور ها محسوب مي شوند . انجمن اِل است انجمن بِل است . خلاصه سرتان را درد نياورم جامعه شناسي را از قلم نينداختم كه به حرفش استناد نكنم و حديثي نماند كه در اهميت انجمن با تمام بي چشم و رويي جعل نكنم و از دهانهاي نيمه باز و چشمهاي گله گشاد هم قطاران فهميدم كه كارم را درست و حسابي و شسته رفته، انجام داده ام و وقتي انبوه كف و سوت بدرقه ي آخرين جمله ام شد ديگر هيچ جاي شك و شبهه اي برايم نماند .
يداله كه از آن انسانهاي مخلص روزگار بود به محض اينكه صلوات هشتادم را تمام كرد دستي به محاسنش برد و با لحني كه حكايت از آن داشت كه سعي دارد تا برخي حروف را از مخرج تلفظ كند گفت: « برادران البته آنچه كه برادران(اشاره به من و بایرام کرد) فرمودند كاملاً متين ، اما به نظرتان بهتر نيست كمي تامل كنيم و اكناف و چند و چون كار را بسنجيم مخصوصاً اينكه امروز سيزدهم برج است و ...»
كه بايرام پابرهنه دويد وسط حرفش :«ببيل يدالله قرار باشه از اول بخواي با اين بوش دووندن و چوب لاي چرخ گذاشتل ...» كه عطسه اي ديگر كرد و حرفش ناتمام ماند و يداله هم با لحني آمرانه و پيروزمندانه و با لبخندي موزيانه و همان متانت كاذب هميشگي گفت:« عرض نكردم ديديد كه صبر هم آمد .»و با چرخش دانه ي تسبيح ادامه ي صلواتش را از سر گرفت.
دعوا داشت بالا مي گرفت . ترسيدم بايرام و يداله اوضاع را متشنج كنندو هر آنچه رشته بودم را پنبه، لهذا زود پا در مياني كردم و گفتم: «اي آقا ، اي برادر ، بر شيطون بد لعنت بفرستيد و اين دعوا و سرهم پريدنها را بگذاريد كنار كه قباحت دارد . آخر بندگان مؤمن خدا وقتي گفتگوي مسالمت آميز هست انسان خودش را درگير دعوا و زبانم لال زد و خورد مي كند؟دیگر عصر عصر ارتباطات جمعی و به قول مک لوهان دهکده ی جهانی است آن وقت شما دارید بابت یک بحث ساده که به راحتی حل شدنی است سر و کول هم می پرید مگر نمی دانید که گرهی را که به دست باز شدنی است نباید با دندان بازکرد می خواهید بهانه دست بیگانه و عواملش دهید؟ بسم الله این میدان کار زار و ما هم تماشاچیانتان، بفرمایید بفرمایید بزنید سر و کله هم بشکنید تا هم خود آسوده گردید و هم آتش به جان و خانه و خاندان ما بی افکنید. » خودم هم نفهميدم چه گفتم اما چنان با آب و تاب و آتشين گفتم كه كارگر افتاد و شماتت اطرافيان را نيز بر علیه بایرام و یداله در پي داشت و علي القاعده دوباره آرامش برقرار شد .
سرتان را درد ندهم ، بالاخره و با شور و هيجاني كه ايجاد شد و هزار رقم دوز و كلك كه سوار كرديم خود را در قالب رياست انجمني «بايرام » نام چپاندم و همه چيز عجالتاً همه چيز به خوبي و خوشي پايان يافت. انجمن را انجمني پلورال معرفي نموديم كه هر كس با هر مسلك و طرز تفكري آزادانه مي توانست در آن عضو شود . همه ي اعضا برابر بودند و هيچ كس را بر كس ديگري حقي نبود . رئيس جلسه فقط نقش رهبر و هدايت كننده و تنها كسي كه بيشتر مسئوليتها به عهده اش بود مطرح شد . خلاصه انجمن نمونه كوچك يك جامعه اشتراكي بود حق عضويت هم مبلغ ناچيزي وضع شد تا فقير و غني بتوانند در آن عضو شوند . به هر حال شاد و شنگول رفتيم تا مجوزي اخذ نماييم .
چشمتان روز بد نبيند به محض اينكه مانيفست انجمن از نظر آقايان گذشت تازه فهميديم كه يك من ماست چقدر كره مي دهد. در درجه اول به خاطر اسم انجمن، ما را متهم كردند كه به نوعي تفكر پان تركيسم دچاريم و از طرفي درصدد هستيم تا ماركسيسم و جامعه اشتراكي مورد نظرش را در جامعه پياده كنيم و به راحتي آب خوردن شديم ماركسيست و توده ای و چه می دانم هزار کوفت و زهر ماری از این قبیل. همينطور جرم و جنايت بود كه به آن محكوم مي شديم و چيزي نمانده بود كه به رانت خواري و سوء استفاده از افكار عمومي و اقدام علیه امنیت ملی و ... محكوم شويم و با يك حساب سر انگشتي دريافتم كه مبالغي حبس و اعدام و وجوهاتي شلاق و جريمه انتظارمان را مي كشد لذا رندي كرده به هزار جور دوز و كلك و فغان و التماسي كه بود متوسل شديم تا از اين مهلكه جان سالم به در برديم. تازه ياد حرفهاي خدا نيامرز يداله افتاده ام که از همان اول کار گوشزد کرد که نباید عجول باشیم و جوانب کار را بسنجیم تازه کم کم دارد باورم می شود که روز سیزدهم و عدد سیزده اصولا مثل قیافه انکر و منکر بایرام نحس است و اگر کسی در جایی از این کره زمین عطسه ای فرمود یادم باشد که درنگی نموده و سپس به کار مشغول شوم که این گونه یاد گذشته آزارم ندهد و این بود پایان تاسيس يك انجمن صنفي .
آخرين برگ سفرنامه باران اين است