مرگ
«مرگ»
مرده اي را مي برندش باز هم بر روي دست
سوي قبرستان گنگ و پير و بي رحم و خموش
سوي خاموشي و هم آغوشي مرگي حزين
مي خزد آرام بر بالاي دست و روي دوش
چشم ها گريان و دستان روي سينه خفته اند
گرد اندوه از دل خورشيد مي ريزد به زير
مادري آنگونه بر صورت و سينه مي زند
گويي از دنيا بدون نوگل خود هست سير
باز هم آواز شوم آلود يك نوحه سرا
درد را در چشم بابايي دو چندان مي كند
واي واي و هاي هاي پر شرار و شور او
درد را در سينه هاي دردمندان مي كند
ياد حبس آرزوها زير تلﱢ خاك گور
بغض را لبريز از فريادهايم مي كند
خانه دل را كه از جوشيدن خون گرم هست
روشن و لبريز از ارشادهايم مي كند
هاي مردم ها چرا بر سينه و سر مي زنيد
او هم آغوش كفن در خاك گور آسوده شد
حيف از آن چشمان خاموش و عميق و گنگ او
كز نگاه پستي دنيايتان آلوده شد
بش نمائيد اينهمه آه و فغانهاي عبث
كه شما خود بر گريه هاتان لايقيد
در ميان موج هاي سهمگين زندگي
ناتوان و خسته مانند شكسته قايقيد
بس نماييد اين هياهو،بس كنيد و بس كنيد
بين ماها فرق چندان اندكي هم نيست، نيست
او به يك باره شماها اندك اندك مرده ايد
زندگي در شاخه هاي پيچكي هم نيست،نيست.
به روح اکبر عزيز که مرگ آرزوهايش را چون يک هيولا بلعيد و و را در اوج جواني به خزاني ابدي برد.
آخرين برگ سفرنامه باران اين است