خوابگاه
![]()
خوابگاهی دارم و تختی بلند
با اتاقی مثل زندان شبه بند
پنج شش تا هم اتاق با شعور
جملگی «باهوش» و پر از شر و شور
بارها افتاده ایم از تخت ما
سخت بشکسته سر و گردن و پا
گاهی از اوقات غمگین می شویم
بس متین و سخت سنگین می شویم
بارها هم بر سر جارو زدن
در پی مکریم و یا نا رو زدن
«جشن می گیریم ما جشن پتو
ساده ایم و صاف مانند اتو»
شیر دل در فکر درس است و ولی
احمدی مشغول کشتی با علی
کارت عشق شیر دل گم می شود
هم سخن با مردی از قم می شود
پرویز عبدی می شود مامان ما
آشپز باشی بی دندان ما
ایرج آن قهار مرد تخته نرد
می کند دائم در این عرصه نبرد
صحبتی ها اهل قیدار نبی است
بر خلاف مسلکش، اسمش علی است
یک رضا داریم اهل مشهد است
هو چی و تاریخ دان، ناخورده مست
جعفر گورباچف داننده هم
می پرد با همرهانش بیش و کم
از رجبی می شود یک جمله گفت
او سخن ها گفت و هیچ از من شنفت
می شود گفت از رحیمی عزیز
او که اهل خلط بحث است و تمیز
می کند گفتارها را قبض و بسط
با تمام حوصله با عدل و قسط
جای ابراهیم هم بس خالی است
کاو تمام حرفه اش جاخالی است
خوابگاه ما مکان دیو هاست!
یک مکانی هم به جا هم نابه جاست
نقل مجلسهای ما اندر اتاق
صیغه است و ازدواج است و طلاق
گاهی از فرهنگمان دم می زنیم
گاه با کفشی سر هم می زنیم
در بهنگام وجود کار سخت
می خزیم همچون سمندر روی تخت
ما همه شب زنده داران خفا
ناله ها داریم از ظلم و جفا
اهل رقص و عشوه و شوریدنیم
عاشق خوشحالی و خندیدنیم
الخلاصه می کنم این قصه را
این چنین ماهیت بی غصه را
«زندگی ام را کنون کرده تباه»
زندگی توی اتاق خوابگاه
آخرين برگ سفرنامه باران اين است