|
كي شعر تر انگيزد....
|
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 22:27 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پای یک مسجد متروک بنای ده ماست خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:57 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تذکره فیالاحوالات شیخ ابا مهشید : به قلم حاج شیخ هوچی الدین خراسانی( لعنه الله علیه) آن غرقه ی دریای مواج" آن یاوه سرای وراج" آن همیشه به دنبال امتحان آسان " آن دشمن اهل خراسان" آن زیاد رفت و آمد کننده به اتاق فرهنگی" آن بلوتوث باز با حسن و معمار و عبدی" آن دارنده ی ادعای علم الجتماع" آن گویند که آنگاه که به دنیا آمد مادر را بخواست تا اورا شعری گوید.مادرتعجب نمود گفت بسم الله!!! این طفل یاوه سرایی بخواهد گشت محتملا!! و گویند از همان ابتدا عاشق معماری بود از آنرو در بزرگسالی دوستی یافت معمار نام که مایه مسرت دوستان بود و خجلت همکیشان!در لباب الباب عوفی چنین آورده اند که روزی ساسانیان اورا بدید و از برایش لاف همی گفت ازمجسطی و جغرافیا.پس مولانا نعره بزد بگریخت و الماس همچنان اندر طلب اوبر کوه و دشت همی میرود...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 22:54 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آن استاد در زبان انگلیسی، آن مشکل دار در تکلم به فارسی، آن متنفر از دیزی، آن مشهور به اسلام ستیزی، آن شیفته دختر هم کلاسی ، عاشق روابط لاس وگاسی، آن از مال پس و از جان عاصی، دلباخته آهنگ ساده دل و رقاصی، آن گرفتار در بین دینداری و بی دینی ، خریدار جنس های بنجول چینی، یکی از سرکار گذارنده های رجبی معمار، مفلوکی از دیار قهرمان پرور قیدار!!، آن قلیان کش در فرحزاد، طرفدار شعار هرچه بادا باد، آن دوقلوی چسبیده به شیردل رشید، کپی برابر اصل پدر مهشید، صاحب زمین های اوقافی!!!، دل مشغول به فلسفه بافی و الافی، محبوب دل استاد حسینی، فریاد زن یا مرگ یا خمینی! آن به نظر اساتید طفلک،ازنوادگان خلف جناب بابک، مولانا مفلوک، جناب مسلک. شیخ ما بسیار هندوانه دوست می داشت و مریدان را می فرمود که هندوانه غذای جسم و روح است و مفتاح الفتوح، و می فرمود هندوانه را باید تا بن پوستش خورد که جسم را فربه می کند و عقل را سرو ته! و می گفت و می خندید و مریدان را اشک سرازیر می گشت چون چشمه زمزم. روزی پیری حسنعلی نام جمله ای بگفت و خاطر مکدر شیخ را آزرد :« قارپوزلار قدیم زمان شیرین تریدی»! شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه بر وی انداخت و پوست هندوانه بر دندان کشید و همی فرمود: هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا ابد سفید بخت نباشد. مریدان جمله بگریستند و های کردند و هوی نمودند و عبدالغفور نامی که به دل سر بر آستان مرادی دیگر داشت(چنان که ذکرش برفت) از فرصت سود بجست و خواست از مغز هندوانه تکه ای برباید که شیخ فرمود تا مریدان او را لت زدند و سپس بفرمود : اسب ترکمنی هم از توبره می خورد هم از آخور!! گویند روزی شیخ به نماز بود که دلقکی هوچی نام قصد وی بکرد اما شیخ که سر بر آستان دوست می سایید اوی را بی محلیتی تمام نمود و فرح و شادی دوستان و بیش عنادی دشمنان را موجب گشت و این حال ببود تا اینکه به وقت سلام شیخ که از به به و چه چه اطرافیان کیفور و جوگیر شده بود در عوض ذکر سلام روی به سوی هوچی نموده بفرمود: یک مثقال گه در شکم ندارد می خواهد به شمس العماره بریند! و سپس با عصبانیت روی به سوی مریدان نمود و گفت حال که قدر نماز من را نمی فهمید دیگر نماز نخواهم خواند و بدین سان وی تارک الصلوه شد و مریدان نیز بگریستند. شیخ ما مجرد بود و از عالم مادیات برکنار، اما بسیار زن دوست می داشت و تا فراغتی می یافت مراسم گده با دلقک زن ستیزی به نام رجبی می گذاشت و از اوی که از قضا اوستاد مسلم اکناف و کنه وجود زن بود سوال بسیار می پرسید و او می گفت و مریدان جملگی از زور خنده پتو به دندان می گرفتند و دچار دل پیچه می گشتند. روزی شیخ از باب تادیب علی عباسی ذرات هوا را چنان با مشت بکوبید که هوای اتاق تا ساعتها دلگیر و گرفته بود و از آن روز به بعد هوای تهران تا ابد الدهر غمگین و گرفته باقی بماند. شیخ روزی مریدان را جمع نمود و هر یک را نصیحتی بفرمود، هوچی را بگفت: یابوی پیش آهنگ آخرش توبره کش می شه. گاو مشد حسن را: زن بد را اگر در شیشه هم بکنند کار خودش را می کند. شیردل را: عزیز کرده خدا را نمی شه ذلیل کرد. حسنعلی را: طمعت از کرم مرتضی علی بیشتره!. علی عباسی را: صنار میگیرم سگ اخته می کنم یه عباسی می دم غسل می کنم.پرویز را : شنیدی که زن آبستن گل می خورد اما نمی دونی چه گلی. جعفر را: شتر مرغ را گفتند بار بردار گفت من مرغم گفتند پرواز کن گفت من شترم!!!رجبی معما را : شب دراز است و قلندر بیدار و پدر مهشید را: آن که شیران را کند روبه مزاج/ازدواج است ازدواج است ازدواج. وچنین بود که شیخ که عمری سجاده نشین باوقاری ببود بازیچه دست روزگار شد و آن مرد دین و ایمان اکنون مردی گشته روزه خوار نماز نگذار و اکنون که من این همی نویسم او که روزی صاحب کرامات بود به گروه بی دینانی معلوم الحال در آمده و هر آنچه اکنون در چنته دارد تمامش ساخته و نواخته بلاد کفر است(خدایش لعنت کناد).و صد البت حسودان و عنودان که دهانشان نیز چفت و بست ندارد از انحرافاتی از او پرده برداشته اند که شرم در تقریرش دارم.(خدایش بیامرزد)
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 12:24 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تذکره مولانا........ آن بزرگ مرد دولت سایه،آن بیزار از فضولی های همسایه ، آن عاشق فیلم های هنری، آن دارنده خاطرات خطری، آن زهر چه جنس مونث بیزار، آن ابر تارک سیگار، آن بزرگ زمیندارزنجانرود، آن صاحب ویلا در جاجرود، آن خواننده امید جوان در کلاس سلیمیان، آن معاند استاد ساسانیان، آن دست به یقه با هم خوابگاهی کرد، آن استاد پختن کباب های ترد، آ ن شیفته قدرت ، دارنده ثروت ، آن برباد نشاننده دوستان، اهل باغ و سبزه و بوستان،آن لیسنده بستنی کیم، آن مبدع واژه بلیکیم! متخصص تقسیم بندی انواع ب.... ، مولانا اوستاد حضرت گاو مشد حسن. مولانا بر سریری در میانه اطاق خوابگاه همی نشستی و حکمت برون همی دادی و گویند وی را نوکری بود شیردل نام و شجاع به صورت و ترسو به سیرت که به قضای روزگار از ترس از هیبت و عظمت این مرد چاکری اش را همی نمودی و البت این قول دشمنان و عنودان و بدخواهان بودی و رفقا و شفقا بنا بر رسم مریدی و دستمال کشی از کرامات این شیخ بسیار میگویند و راستی اش را نه ما دانیم که خدای داند! مثلا گویند روزی شیخ ما دست مرحمت بر سر هوچی و نوچه اش کشید و سخن بفرمود که : از خودت گذشته خدا عقلی به بچه ات دهاد! از این جمله، جمله مریدان بگریستند و گریبان دریدند و عنودان غبطه ها خوردند و از حسادت بمردند! روزی از دفتر ایام هوس پرور شیخ، شیخکی جوان و ابله به نام نورعلی خاطر مشعشع را مکدر نمود و شیخ گوشه چشمی جمع کرد و با طعن و لغز بفرمود: آدم گدا و این همه ادا! این بار مریدان نه گریستند که خندیدند و عنقریب فتنه ای نزدیک بود به پا شود که شیخ بگریست و سر خویش بگرفت و برفت و آواز همی خواند : از سه چیز باید حذر کرد: دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه. القصه شیخ ما اوستاد جملات قصار بود که خود هیچ بود و ناچیز ولی گویای هر چیز: مثلتا او یکبار حسنعلی را که می خواست به تجریش برود، فرمود با این ریش می خوای بری تجریش! که حسن کبود شد و خجل شد و از آن روز تا به آخر عمرش ریش نگذاشت حتی وقتی که یکی از فامیل های نزدیکش فوت شده بود. حتی گویند روزی معمار را پرسیدند که ریش تو بهتر است یا دم سگ؟ گفت اگر از پل(منظور پل تجریش) جستم ریش من و گرنه دم سگ! شیخ نیز او را به عادت مالوف صله فراوان داد و مرحبا فرمود و حاضرین همه اشک بریختند. شیخ جعفر گورباچف را فرمود که بخواب و بخور کار منه خدا نگهدار منه و جعفر چون این بشنید تهران گردی دیوانه شد که هیچگاه روی آرامش ندید. مولانا به روزهای ماه رمضان سیب قرمز می خورد و اگر کسی نگاهی می کرد آن را بالا می انداخت و می فرمود سیب رو که بالا بندازی هزار تا چرخ می خورد تا پایین بیاید. و بعد میگفت سیب قرمز برای دست چلاق خوبه و جمله مریدان را می گریاند! آری چنین بود که سخنان شیخ دهان به دهان می گشت و نقل مجالس می گشت و اکنون این شیخ نه آن شیخ است و مریدان نه آن مریدان اما خدای می داند که همه بهر عبرت خلایق نقل نمودم تا مگر عاقلان پند گیرند و غافلان راه و رسمی چند.
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 20:59 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بر درگه خلق بندگی ما را کشت وندر پی نان دوندگی مارا کشت هم محنت روزگار و هم محنت خلق ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت «معلمی بر اثر سکته راهی بیمارستان شد » چه خوب می شد اگر روزنامه ای بود که این درد را می نوشت چه خوب می شد اگر رسانه ای می بود که این خبر را بازتاب می داد و این درد کهنه مشترک را فریاد می زد.چه خوب می شد که معلم ها حتی شده به اندازه آن گربه ای که چند قلو می زاید در کانون توجهات خلق بودند تا خبرنگارکی چون نجف زاده ای پیدا شود و یک علامت سوال بزرگ جلوی این حادثه بگذارد که چرا باید چنین شود و در انزوایی ساکت و گنگ معلمی که هنوز چند سال تا بازنشستگی اش باقی است قلب تپنده اش از زندگی قهر کند؟ قبول دارم که این اتفاق ها و حوادثی که در سال گذشته چندین نفر از همکاران نزدیک مرا به کام مرگ فرستاد شکل یک اپیدمی بیمار گونه در جای جای خاک سرزمینم چشم را می آزارد و دل را می سوزاند اما درد من از این است که چه طور وعده های افزایش حقوقی که هرگز نمی افزاید هر روز در این نه جام جم که جام جهنمی می پیچد و چه طور خبر رفاه هرگز ندیده فرهنگیان گوش فلک را کر می کند؟چه طور بعد از قشر فرهیخته دانشجو که الان دیگر نه به فرهیختگی که به درهم ریختگی شهره شده و این کلمه که روزی کاتالیزور جنبش های مدنی بود الان معادل فاحشگی و بی بند و باری تلقی می شود حال نوبت فرهنگیانی رسیده که داغ مفت خوری و پرتوقعی پیشانیشان را نشانه رفته است و سرهنگی های فرهنگی با انگیزهای چنگیزی ، بساط علم را برچیده اند و آتش مخاصمت بر بر دفتر معرفت زده اند و عالم و علم و معلم و متعلم را در انزوای ظلمت رانده اند؟ ای داد که صدا در گلو می خشکد و فریادها را توان نیست که از سینه طغیان کنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:0 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این مطلب عینا و بدون دخل و تصرف ارائه می شود مشد حسن گاوش را برده صحرا این ده هم که یک گاو بیشتر نداره. تحلیل جامعه شناختی فیلم گاو به کارگردانی داریوش مهرجویی بر اساس نوشته ای از غلامحسین ساعدی به نام عزاداران بیل. روستا نماد جامعه ایرانی است و دیوانه وجدان آگاه جمعی بشری است که همه او را از خود میرانند واز او و چشمهای تیز بینش بیزار و جوانی که از شهر برگشته از همه بیزارتر.گاو بت ذهنی انسانهای محروم روستا است و مشد حسن متولی ان . گاو مشد حسن میمیرد و هر کس به دنبال تبیین علت ان است .عده ای بیگانگان(توهم توطئه) یا بلوری ها رادر روستای مجاورمسبب مرگ گاو و عده ای نیز جادو و جنبل را علت میدانند(شمنیسم یا خرافات) و هیچ کس به دنبال کشف مجهولی نیست بلکه دوست دارند سوالات خود را از مشد اسلام بپرسند!مشد حسن که از شهر بر میگردد در غیبت خود متوجه مرگ گاو میشود و نمیتواند قبول کند که بت زندگی اوکه از او هویت میابد(فتیشیسم یا بت وارگی) از بین رفته است به فکر درمان او میافتند از طریق دعا و ایین خرافی (تبیین دینی) .اینجاست که مشد حسن خود گاو میشود و خود را گاو می انگارد مردم ابتدا مقاومت میکنند ولی بعد میپذیرند که مشد حسن گاو شده است و دست و پای او را بسته و مثل گاو با او برخورد میکنند...و مشد اسلام که او را با تنی چند به شهر جهت مداوا میبرند به مشد حسن میگوید :برو حیوون ،یالا حیوون.. گاو مشد حسن نمود عشق متعالی جامعه ایرانی است که در درون هر کسی وجود دارد و انگاه که در جهان اجتماعی نمیتواند(محرومیت نسبی و جنسی و الخ...) بروز پیدا کند تبدیل به امید واهی و پدیده فرار از ازادی(اریش فروم)میگردد و سرانجام ان عشق پاک درون ادمی به یک گاو(به صورت تمثیلی) تبدیل میشود و لگد مال میگردد و انجا اینجاست که ماهی ها سنگ میشوند .... جامعه بتی میسازد از ان در مقایسه با سایر بت ها خسته میشود و ان را میشکند و بت دیگری بر جای او مینشاند .و عادت تاریخی به این رخداد... نوشته شده توسط: ا.ا. معروف به گاو مشد حسن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 22:33 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام خدمت دوستان مطلب ذیل با وجود اینکه از خودم نیست اما حیفم آمد لذت خواندنش را از شما دریغ کنم امیدوارم حظیظ شوید!!!!
کارگاه آموزشی مدیریت زمان - ویژه کارکنان دولت
ورود و خروج: معمولاً یک ربع فرجه برای ورود و خروج در نظر گرفته میشود. موقع ورود 15 دقیقه دیر و موقع خروج 15 دقیقه زودتر کارت بزنید. به این ترتیب نیم ساعت در زمان صرفه جویی کرده اید. بعلاوه، در محل کارت زنی در موقع ورود و خروج میتوانید 15 دقیقه (یعنی جمعاً نیم ساعت) با همکاران خوش و بش کنید. با این راهکار ساده شما عملاً 8 ساعت کار اداری را به 7 ساعت تقلیل داده اید. صبحانه اداری: زندگی ماشینی و خستگی اجازه نمیدهد شما مثل ایام قدیم در کنار همسر و فرزندانتان با خیال آسوده صبحانه بخورید. به نوبت یکی از همکاران مسئولیت داشته باشد سر راهش چند عدد نان بربری خریداری کند و حوالی ساعت هشت و نیم صبح دور هم جمع شوید و به صرف صبحانه بپردازید. هر قدر هم که عجله داشته باشید بالاخره نیم ساعتی طول میکشد تا کارتان تمام شود. خب شما تنها 6 ساعت و نیم وقت دارید. دستشویی: کسی نمیتواند مانع شما برای رفتن به دستشویی شود. این حقی است که حتی زندانیان سیاسی هم از آن برخوردارند (منتها با محدودیت دفعات).حداقل روزی دو بار از دستشوئی اداره استفاده کنید. مدت زمان پیشنهادی برای هر بار 15 دقیقه است. بیشتر از این مدت توصیه نمیشود چون موقع خروج بعلت ایسکمی (خواب رفتن پاها) ممکن است قادر به ایستادن نباشید و تعادلتان بهم بخورد. شش ساعت دیگر باقی است. جبران کسر خواب: این کار در بعضی اداره جات (بخصوص در مراکز تحقیقاتی- پژوهشی) رایجتر است و ممکن است همه جا مقدور نباشد. بهانه ای برای این کار لازم است (مثلاً پشت در بنویسید که بین ساعت ده و نیم تا یازده و نیم بعلت رسیدگی به پرونده ها، حسابرسی روزانه، مطالعه آنلاین، آنالیز آماری و نظایر آن) از پذیرفتن ارباب رجوع معذوریم. یک بالش کوچک در اتاقتان داشته باشید. یک ساعت خواب در وسط روز بر اساس نظریات دانشمندان ژاپنی موجب افزایش انرژی و انگیزه کار در کارکنان میشود و شما با این کار خود در حقیقت به کشور خودتان خدمت میکنید. تنها 5 ساعت دیگر برای برنامه ریزی باقی مانده. حضور در نماز جماعت: درست است که مجموع نماز ظهر و عصر شما در منزل شش دقیقه طول میکشد ولی بهتر است در اداره تمام مستحبات و مراحل را با دقت هر چه تمامتر انجام دهید. ده دقیقه قبل از شروع اذان احکام تخلی را به عمل آورده و وضو بگیرید و همزمان با شروع اذان از بلندگوی مسجد با سر و صدای فراوان وارد نمازخانه شوید. خود نمازها که دو تا روی هم 15 دقیقه طول میکشد. سایر مستحبات و تعقیبات و اگر سخنرانی هم بود (اعم از بین الصلاتین یا بعد از آنها) را از دست ندهید. مطمئن باشید 45 دقیقه از وقت خودتان را مدیریت کرده اید. حالا ماند 4 ساعت و 15 دقیقه دیگر. ناهار شاهانه: ناهار اداره هر چه باشد یا رایگان است یا ارزان و حیف است که آن را از دست بدهید. در کنار همکاران نشستن و پی دیگران را زدن،همچین طرح مسائل و مشکلات کاری و نیز صحبت در مورد فیش حقوق سایرین همراه با ناهار یک نوع مدیریت کیفی پروژه است. پزشکان معتقدند لقمه ها باید کامل جویده شوند. از چاشنیهای خانگی (ترشی) هم که به نوبت به اداره میبرید استفاده کنید. مجموع معطلی صف ناهار، میل کردن غذا و گپ دوستانه با 45 دقیقه زمان، مدت باقیمانده از وظایف شما در اداره را عملاً به سه ساعت و نیم تقلیل میدهد. مراسم چای: شما از صبح تا آخر وقت اداری قطعاً حداقل 8 فنجان چای در اتاق خودتان یا دیگران میل مینمایید، لیکن این مورد فرق میکند. چای بعد از ناهار را حتماً در حضور جمع همراه با شیرین کاری یکی از همکاران استثنائی و تفریحات سالم میل کنید. این کار برای سلامتی جسم و روح و هضم بهینه غذا بسیار مفید است. زمان پیش بینی شده برای این بخش از خدمات صادقانه شما حدوداً نیم ساعت است. عصر انفجار اطلاعات: شما یک کارشناس هستید (آنهم از نوع خبره یا ارشدش). آگاهی از آخرین پیشرفتهای علمی و مدیریتی امروزه برای فردی مثل شما از نان شب واجبتر است. روزانه حداقل یک ساعت به دنیای مجازی اینترنت بپیوندید. اطلاع از اینکه امسال جایزه اسکار به چه کسی تعلق گرفته، زمان قرعه کشی گرین کارت، آخرین پیشرفتها در مدلهای مو و لباس و جواهرات، تحولات صورت گرفته در زندگی زناشوئی هنرمندان در داخل و خارج کشور، همراه با اطلاع یافتن از مصوبات مجلس و دولت در مورد افزایش ضریبهای حقوقی یا بازنشستگی و مسائل مبتلابه دیگر از جمله مواردی است که یک کارشناس عالی باید از آنها مطلع باشد. ضمن این کار، شما با یک ساعت مدیریت زمان، مدت باقیمانده خدمات خود را به دو ساعت میرسانید. رسیدگی به سایر امور: دو ساعت باقیمانده را میتوانید به سایر امور محوله بپردازید. برای جلوگیری از اطاله کلام فهرست اهم این امور به قرار زیر میباشد: مرتب کردن اتاق و میز کار، مراجعه حضوری به دفتر رئیس و دادن چند پیشنهاد برای افزایش بهره وری کارکنان، تماس با شرکت تعاونی و حسابداری و امور وام و بقیه قسمتهای مرتبط با شما، تماس تلفنی با تعدادی از دوستان و بستگان به قصد تألیف قلوب و صله ارحام، استفاده از امکانات رفاهی مؤسسه (نظیر نانوائی، سلمانی، خشکشوئی، بسته به مورد و در صورت وجود)، هماهنگی با منزل برای تأمین مایحتاج روزانه و... مدیریت زمان در موارد خاص: با برخی تمهیدات لازم میتوانید در موارد خاص از یک ساعت تا کل روز را طی یک برنامه (پکیج) یکجا مدیریت کنید. فهرستی از این اقدامات بقرار زیر میباشد: 1) شرکت در کلاسهای ICDL 2) صرف ناهار در منزل (حداقل پست لازم معاون مدیرکل... راننده ها مستثنی هستند) 3) استفاده از مرخصی استعلاجی (بویژه بین دو تعطیل) 4) استفاده از مأموریت اداری اعم از داخل یا خارج شهری 5) شرکت در مراسم کفن و دفن بستگان سایر همکاران تا درجه سوم 6) شرکت در کلیه مراسم فرهنگی که از سوی اداره ترتیب داده میشود (یک ساعت حضور + چند ساعت جیم) 7) ترک محل خدمت در صورت وقوع حوادث غیرمترقبه در منزل خود یا بستگان درجه یک (مانند فرو رفتن سوزن در دست کودک) 8) مرخصی ساعتی در اول یا آخر وقت اداری (و پاره کردن برگه مرخصی با هماهنگی مسئول ورود و خروج) 9) عدم حضور در محل کار بطور مطلق در صورت عدم حضور مافوق الان آخر ماه است و این حق شماست که از رئیس خود 120 ساعت اضافه کاری مطالبه کنید. با اینهمه حسن تدبیر و سختکوشی شما، باید خیلی بی انصاف باشد که از تأمین این حداقل درخواست شما سر باز بزند.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 19:48 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام خدمت دوستان عزیز !
«پیرو تذکرات گاو مشد حسن در کامنت های سابق مبنی بر نگارش در حیطه تخصصی و همچنین در خواست های مکرر تازه وارد مبنی بر به روز کردن مطالب وبلاگ مطلب ذیل ایفاد می گردد!!!!!»
آیین برهمایی آیین برهمایی که امروزه به غلط نام دین هندو به خود گرفته است در اصل آیین باستانی آریاییان است و امروزه همچنان به حیات خود در هندوستان ادامه می دهد. آریاییان مقیم در صحرای سیبری در ۳۰۰۰(ق.م) شاید هم قبل از آن به هند و ایران کوچ کردند و عده ای که در ایران ساکن شدند ساکنان بومی و البته متمدن ایران را شکست داده آیین آریایی را بر آنان تحمیل کردند . اگرچه مشخص نیست که ایرانیان اصیل و بومی پیش ار حمله آریاییان دارای چه دین و آیینی بودند . همین اتفاق در هندوستان نیز به وقوع پیوست . مردم آریایی با پوست سفید و چشمان رنگ روشن و قامتهای تنومند با مهارت اسب سواری و نیزه پرانی به راحتی بر مردم ضعیف و سیه چرده ی هندوستان پیروز شدند و آنان را برده ی خود ساختند . اساس آیین آریایی بر طبقه بندی اجتماعی است اگرچه این طبقه بندی ظالمانه در ایران پس از اسلام !!!!نابود شد ولی همچنان در نهایت ظلم و ستم در هندوستان زنده است و طبق آمار بین سالهای ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۱ چیزی بیش از ۲ میلیون زن و کودک دختر بر اثر باورهای این آیین جان خود را از دست دادند و می دهند. زنده کشی دختران اگر فکر می کنید که کشتن کودکان دختر فقط در عصر جاهلیت در مکه اتفاق می افتاد باید سری به هندوستان بزنید. طبق باورهای آیین آریایی فرزند دختر بسیار بد یمن و بد شگون است و باید حتی پیش ار تولد در شکم مادر کشته شود . برای همین امروزه وقتی خانواده ها از دختر بودن کودک مطمئن می شوند بی رحمانه مادر را به همراه کودک در شکمش می کشند . قانون کوچکترین دخالتی در موارد مذهبی و دینی نمی کند زیرا حکومت هند حکومتی غیر دینی است و تمام اتباعش را در انتخاب و اقتدا به هر دینی آزاد می گذارد. از آنجا که ۹۰٪ از مردم هند برهمایی هستند و حتی خود پلیس و قاضی دادگاه به این خرافات و اعمال ننگین باور قلبی دارند این مسائل متوقف نخواهند شد. کشتن فرزندان دختر فقط برای طبقات پایین جامعه است زیرا این طبقات پایین هستند که خون ناخالص دارند! و این کار در سراسر هند مرسوم است مخصوصا در میان دراویدیان که مردم اصلی و بومی هند هستند. چنانچه دختر متولد شود و به سن ۵ و ۶ برسد خانواده از غذا دادن به کودک خودداری می کنند تا بمیرد و یا زنده در شیر خفه می کنند و یا می سوزانند. دختری را برای کشتن آماده می کنند. ساتی سوزاندن زن به همراه شوهر مرده اش از اصول آیین آریایی و برهمایی بوده و اولین بار در سال ۱۹۴۲ یک لرد انگلیسی به تقاضای راج رام موهان روی یک اطلاح طلب هندو لایحه ای علیه ساتی تصویب کرد که با اعتراضات شدید مردم هند روبه رو شد و اقدامات زیادی که برای جلوگیری ساتی به عمل آمد کمی موثر بود اما همچنان در روستاها انجام می شود. عروس سوزاندن بر طبق آیین برهمایی خانواده ی عروس موظف است که مبلغ پولی را به خانواده ی شوهر بپردازد برای نگه داری از عروس !! و این مبلغ معمولا بسیار بالا است چون هر قدر پول بیشتری پرداخت شود عروس از احترام بیشتری برخوردار خواهد بود. خانواده های بسیاری نمی توانند این پول را بپردازند و قول می دهند که پس از عروسی پول را خواهند داد اما وقتی از پول خبری نیست خانواده ی شوهر عروس را مجبور به خود سوزی می کنند و یا عروس خودش بدون در خواست آنها و از روی شرم خودش را زنده می سوزاند.... از کسانی که در هند هستند تقاضا می شود که حوادث روزنامه را بخوانند! تقریبا سالانه ده ها هزار زن خود سوزی می کنند. طبقات جامعه بر طبق عقاید یک هندو هیچ ایرادی بر طبقه بندی جامعه وارد نیست زیرا عقیده به تناسخ این مسئله را توجیه می کند. هر فرد بر اساس کارهایی که در زندگی قبلی خود انجام داده در طبقه ای که شایسته آن باشد متولد می شود و این تصمیم خدایان است و کسی حق اعتراض به آن را ندارد . گفته ی معروفی هست که می گوید: یک هندی می تواند از هر چیزی صرف نظر کند اما هرگز از ایمان به کاست سیستم ( طبقه بندی) دست بر نمی دارد. تعداد طبقات جامعه به قدری زیاد است که قابل نام بردن نیست اما به طور بسیار کلی می توان گفت که مردم آریایی نژاد خود را برتر از سایر هندیان می دانند و همگی از طبقات بالای جامعه هستند . طبقاتی مانند : نام طبقه رنگ پوست گونه یوگا پیشه برهمنان ( موبدان) پوست سفید ساتوا یانانا یوگا انجام امورمذهبی شاتریا (ارتشداران) قرمز راجه کارمایوگا شاهان و جنگجویان وایشیاز قهوه ای تیره تاماس بهاکتیایوگا کشاورز-صنعتگر .... سودراز سیاه تاماس بهاکتیایوگا کارگران این فقط یک طبقه بندی کلی است و هر یک از این طبقات دارای صدها و هزاران طبقه ی دیگر با نامهای متفاوت می باشند. نوین شاتریا از طبقه ی شاتریا و مالک کمپانی کاسترول در هند یک زن سودرا (کشاورز) خاندانهای ثروتمند و با نفوذ هند همگی از طبقه ی برهمنان و شاتریا هستند و سایر طبقات هیچ حق و نقشی ندارند و هرگز هم قادر به تغییر طبقه ی خود یا ازدواج با طبقات دیگر نیستند . کسی که کشاورز به دنیا می آید کشاورز هم می میرد و حتی فکر خرید ماشی و خانه هم نمی تواند بکند زیرا در هند چنین نیست که کشاورزان مالک زمین خود باشند . طبق آیین آریایی این طبقات بالا هستند که مالک زمین هستند و کشاورزان رعیت محسوب می شوند . این دقیقا همان شرایط ایرانیان پیش از اسلام است که به دلایل متعدد فراموش شده است. مردم ایران توسط موبدان زرتشتی که برادران برهمنان هستند به قدری مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند و به قدری تحت فشار شاهان ساسانی بودند که نام ساسان را به حکومت خود دادند . ساسان در زبان پهلوی به معنی گدا است.قابل یادآوری است که این شرایط در ایران از پیش از زرتشت وجود داشته است و ربطی به آیین اصلی زرتستی ندارد . زرتشت برای مبارزه با آیین منفور آریایی تلاشهای زیادی کرد اما از همه جا رانده شد و با مرگ گشتاسب زرتشت کاملا فراموش شد . موبدان با سوء استفاده از نام زرتشت آیین آریایی را زنده کردند و تا امروز نیز به این سوء استفاده ادامه می دهند. نجس ها غیر از طبقات نام برده گروههای دیگری هم هستند که در اصل ساکنان بومی و اولیه هند بوده اند که همچنان به صورت برده با آنها رفتار می شود . این گروه را یا نجس ها می نامند و در واقع غیر آدمیزاد شناخته می شوند. گاندی این طبقه را ؛هریجان؛ نامگذاری کرد و دکتر آمبدکار آنها را ؛ دالیت؛ نامید. مردم نجس نجسها جمعیتی حدود ۲۰۰ میلیون نفر هستند که به هیچ عنوان هیچ حقوقی به عنوان شهروند نداشته و فقط استعمار می شوند . بر اساس آیین برهمایی نجسها انسان نیستند و حق زندگی در شهر ها را ندارند . اولین سند از وجود نجسها در تاریخ هند به دوره ی پادشاهان گوپتا بر می گردد.
+
نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 10:8 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عشق تو به من ز جنس رایانه ای است
از توع ایمیلی است و سامانه ای است دل خوش کنکی است وعده های تو عزیز! همچون رقم« حساب یارانه ای» است
بر این هوس به نام عشقت نقد است تنها ره اعتماد عاشق عقد است این همسر عقدی است که گر وعده دهد چون باجه بانکی حسابش نقد است!!!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 21:31 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 11:48 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ... ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم: همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد: تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ گفتم نه گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟ گفتم: نه ! گفت: اصلا عاشق بودي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ گفتم: نه ! گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد. ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟ جواب دادم: نه ! ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:34 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزين باشد وقتی که طرفدارت روسیه و چین! باشد
گر پول مرا باشد یا پارتی باعرضه صد ملک سلیمانم در زير نگین باشد
نالیدم و بشنیدم از واعظکی زاهد: «شايد که چو وابینی خیر تو در اين باشد»
هر کس نزند نقشی دلخواه خدای زور! نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
پول و پله ما را خوردند و به ما گفتند: «در دايره قسمت اوضاع چنین باشد»
در مورد پول و فکر حکم ازلی اين بود کاين شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
خاموش شو ای حافظ بیهوده چه می گویی کاين سابقه پیشین تا روز پسین باشد
+
نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 8:21 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پرسش پارسايي تفكر است. «هايديگر»
نهالي ساكت و آرام و كوچك درون جنگلي انبوه و تاريك سراسر نا اميدي و غم و ترس نگاهي كرد بر اندام باريك
نهال از ترس مرگي زودهنگام به سايه ، همچو بوفي كور لغزيد به سايه، سايه شومي كه در آن نبودش روزني از نور لغزيد
نهال ما به حسرت برتن سرو نگاهي كرد و آهي سرد پس داد دلش مي خواست او هم مثل آن سرو شود از ظلمت تاريكي آزاد
سرش را نرم نرمك برد بالا ز سرو آرام پرسيد «هي برادر چه سان از ضعف و تاريكي رهيدي؟ چگونه گشته اي اين طور تناور؟»
درخت سرو با لبخند گرمي گل مهري به آن همسايه اش داد نگين پند و گوهرهاي اندرز به آن خوابيده زير سايه اش داد:
«هزاران روز قبل از اين من هم مثال تو نهالي خرد بودم مثال تو ز ترس سايه مرگ غم و اندوه و وحشت شد وجودم
مثال تو من اي همسايه من به زير سايه هاي مرگ بودم مثال آن نهالك هاي همزاد فقير و لاغر و بي برگ بودم
من اما يك سوالي كردم از خود كه در دل شور بي پروايي افكند كزان خيل نهالك هاي همزاد سرم را با «سران» افكند پيوند
سوال اين بود؛ راز رشد من چيست؟ چگونه من درختي شاد گردم؟ چگونه در كمالم اوج گيرم؟ زچنگ شوم مرگ آزاد گردم؟
از ان پس جاي تنهايي گزيني سراسر شور و شوق و گرم كارم خودم را من به جاي سايه سرد به نور و بر حرارت مي سپارم
تو اي فرزند من از جاي برخيز رها شو زود از اين سايه ي جهل به سوي نور دانش دست برگير بكَن ، پرواز كن از شانه جهل.
جمعه 30/11/88
+
نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 8:9 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هركسي قدر توان، بيش و يا كم، ترك است ما سوا و همه ی عالم و آدم ترك است گر نخواني تو مرا ابله و يا ياوه سرا؛ گويمت با سند و آيه .... هم ترك است.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 20:3 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در پی شگفتی از اعلام نتایج خوشه بندی خانوارها:
بايد كه به ريش هم بخنديم همه چون گشته عيان، خوشه چنديم همه
اينگونه كه از خوشه جدايم؛ترسم چون گندم كاهنان* بگنديم همه
* اشاره به فیلم یوسف پیامبر كه گندم كاهنان مصر بدون خوشه گنديده بودند
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 19:13 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اتوبوس اندک زمانی بعد در جایی دیگر بر زمین نشست و بساط صبحانه به راه گشت و در محیطی گرم و صمیمی كه خشكي بيابان و درختچه هاي سرما زده اش دل هر عاشق پيشه با اصل و ريشه را كباب مي كرد صرف شد اندكي نيز به بحث هاي جغرافيايي در اين باب،(بيابان را عرض مي كنم)پرداخته شد و دوباره به راه افتادیم ودوباره شيطنت بچه ها گل کرده بود و حتی بی خوابی شب قبل و سرو صدای اتوبوس کذایی و سرسنگین بازی یکعده ناپلئون خان دایی،!! کمترین تاثیری در کیفیت و کمیت این مراسم برجای نگذاشته بود.سال دومی ها بر خلاف سال اولی های اتل متل بچه خوب بشین بغل، بسیار پرشور و هیجان بودند و به خیال خام خود برای آنکه تکانی به این دوستان خسته بدهند حتی دست به دامان وسایل الکترونیکی شدند. اما نه تنها فایده ای عاید نشد حتی نگاههای عاقل اندر سفیه این دوستان کاتولیک تر از پاپ را هم در پی داشت.خلاصه اتوبوس دو قسمت کاملاً مجزا داشت.نیمه نخست کاملاً ساکت و خلوت و روبه راه که می توانستی با خیال کاملاٌ جمع و به دور از مزاحمتها و آواز کریه الصوت امثال ..... ها کاملاً به خوابی خوش بپردازی و نیمه ی دومی که خواب و قرار را از تو می ربود و تو را کاری جز خندیدن و شوریدن و داد و فریاد نبود.از قضاي روزگار يك بلندگوي لكنته ازهمان نوع بلندگوهاي نان خشكي ها و ميوه فروشها و آهن قراضه خرها هم در يد عده اي معلوم الحال بود كه به مضحك بودن معركه اين خلايق نالايق افزوده بود. باري بعد از طي مسافتي چند، در محل قتل آن مرد نامي ايران ، باغ فين كاشان،بار خود بر زمين نهاده و خندان و رو گشاده به گشت و گذار و در اين فضاي مشجر كه البته سرماي زمستان درختانش را تا مرز نابودي پيش برده بود، پرداختيم و صد البته از فرمايشات كارشناس بلند آواز !آن مكان هم مستفيض گشته و بهره ها برديم و بر علم بيش خود افزوديم. در گيرودارگشتن در آن فضاي روح افزا ناگهان ديديم كه جناب استاد ساسانيان گردهمايي بر هم زده و با سوالي جغرافيايي اين بندگان خدا را در تحيري عظيم فرو برده و هاج واج نگه داشته كه چرا جريان آب جويبار باغ كه در منفذي فرو مي ريخت گردشي ثابت و حتي در صورت عكس از چپ به راست دارد؟ رندي كرده و از آموخته هاي چهار ترم شاگردي استاد و دود چراغ خوردن بهره برده و في الفور پاسخي به سزا رو كرده و تحويل استاد داديم و كلي مباحات نموديم و مبالغي كيفور گشتيم. به آبشار نياسر رسيديم البته باهمان شلوغ كاري ها و اصوات ناهنجار انتهاي اتوبوس و بلندگوي كذايي و رفقاي الكي خوش.از آبشار ديدني كرديم و در اين ميان نيز از مراحل گلاب گيري و عرق گيري يك بنده خدايي كه از دست اندازي اين رفيق لاف زن !! ما در امان نمانده بود و همين طور با دهان باز لاف و گزاف هاي او را در باب دكترا و ... باور كرده بود ديدن كرديم و البته سوغاتي هم همراهمان ساختيم. نماز را در مسجد نيمه ساخته محل به جا آورديم وبراي نهار خوردن خار در چشم و استخوان در گلو منتظر مانديم تا اردهال.به اردهال رسيديم وعجبا اينكه هاي و هوي بچه ها آرام نگرفته بود كه هيچ بلكه اساتيد هم با نفس هاي گرمشان فضا را گرمتر كرده بودند.نهار را در جوار سهراب سپهري و امامزاده (س) با گرمي و صميميت خاصي صرف كرديم و بعد از زيارت امامزاده به سراغ سهراب رفتيم البته نرم و آهسته كه مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي او. در انتهاي راه كه ديگر بچه ها حسابي انرژي خود را از دست رفته مي ديدند سر بحث هاي علمي را با اساتيد محترم آقايان ساسانيان و كاظمي پوران باز كردند و بحث شروع شده پس از منتج به نتايج حاصله و جمع بندي ها!! در نهايت به درد دل ها و حرفهاي خيلي ساده رسيد و همزمان سفر يكروزه علمي - تفريحي – زيارتي ما هم به پايان رسيد و تنها چيزي كه براي ما ماند يك روز آموزشي-تفريحي و به ياد ماندني شيرين بود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:26 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تفنگت را زمین بگذار .........
شعر مذکور از شاعر نامی فریدون مشیری است که صدای شجریان آن را شیوا و زیبا نموده است!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:24 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلا بر هوچي بيچاره و مسلك آواره!
سخني دارم با شما دو نادان كه هميشه خدا بي درمان چون مرغي سركنده دايم اين سو و آن سو مي خزيد و هر روز در مسلكي و دنبال هوچي گري و تشويش اذهانيد. گوش كرتان را باز كنيد كه خوب راه و چاه را حاليتان كنم. بي چاره ها به جاي آنكه مثل ايرج زمين خدا را بخريد و نانش كنيد و بخوريد كار و بارتان را به كنار نهاده ايد و دايم حرف نشخوار مي كنيد . مگر آن شعر معروف بخز در لاكت اي حيوان را از شاعر كيفور كيفر نديده اخوان ثالث عليه الرحمه نشنيده ايد ؟شما را چه كه در سرزمين شلمزار حاكمش غير دموكراتيك است كه شال سبزي دائم در گريبان داريد كه راي من چه شد. مگر راي شما دو موجود بي ارزش چه ارزشي دارد كه خود را بر تمام آلم و عادم!قيم فرض نموده ايد. همين روزهاست كه شما را هم به جرم تشويش اذهان و به خاطر سخن پراكني هاي اهمگانه تان! گوش مالي دهم و آنچه را كه در تمام سالهاي عمر بي بركتتان نياموخته ايد يك شب با يك گفتمان ويژه حاليتان كنم تا خود بدانيد كه كجاي كار بوده ايد وبه هم مسلكان هوچي گر خودتان با زبان روزه سادگانه!بفهمانيد كه فكرشان تومني كه سهل است يك شاهي هم نمي ارزد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سواد نويسنده كم است بدينوسيله كلمات صادقانه ، عالم و آدم و احمقانه اصلاح مي گردد
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:42 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 22:51 توسط پدر مهشيد
|
|
|||||
|
|||||